
آخرین پناهم تو بودی. آخرین پناهم کیه؟ جاییکه هیچکس نیست. من اینجا وایسادم. جاییکه هیچکس نیست. ازین لحن شاعرانه بدم میآد. زیاد گشتهم اما همهجا صحبت از سرخوشیه. یهجور سرخوشی. زندگی. اما من زندگی ندارم. جایی رو ندیدم که تنهایی عمیق داشته باشه. میدونین. وبلاگ برای همینه. برای اینکه خودت باشی. و اگه بقیه سرخوشن لابد خودشونن. من اما از رنج و غربت بلدم بنویسم. و اوقات شادم جرقههاییه توی شب. کمه. و جلب توجه کننده. تخصص من رنجه. و آگاهی از اون. پیدا کردن نخهایی توی وجود آدم که اگه دنبالشو بگیری میرسی به چاه قلب آدم.
زندگی. زندگی. چه معنای غریبیه. و چقدر دست نیافتنی. و چقدر توی ذهن من محدوده. تو ذهن تو هم. هیچ فکر کردی میتونست این روزها، روزهای عمر ما، من، امن و روشن و وسیع باشه. تا حالا شده با کسی صحبت کنی و ازش بوی خوش بیاد؟ مطمئناً منظورم ادکلن نیست. تحریک کننده نه. جذب کننده هم نه. خوش. امن. چه معنای غریبیه. و چقدر محدوده. زندگی. برای من.
اینجا خونه منه. کلبه کوچک تنهایی من وسط جنگل شما. جایی که من از
هیچی حرف میزنم.
***
تنهاییها عمیقاند
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزونها چقدر تنهایند
بهجز آشیانه خود همراهی ندارند
تنهاییها عمیقاند، آشیانه کوچکم!
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آنقدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد
شمس لنگرودی