۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
سوغات
-----------------------
[Or] expo
۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه
همکاری با موندریان
* A 1921 painting by Piet Mondrian: "Composition with red, yellow blue and black."
Piet Mondrian page on Artsy.
۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه
دعوت
«به نام پیوند دهنده قلبها»
اما! بله اما داره. بنده با عقل و شعور ناقص خودم (به تنهایی) به این نتیجه رسیدم که بهتره یه متن مشترک بدیم (بدم) تا برای شاهدان بیطرف مقایسه بین دستخطها امکانپذیر باشه و صد البته با احترام به تمام اصول آزادی و دموکراسی شما آزادین هر چیز دیگهای رو هم به رشته تحریر دربیارین مگر تا زمانی که این متن رو هم در کنارش به رشته تحریر دربیارین! (همین جا خدمتتون عرض کنم که کلی با خودم کلنجار رفتم که حالا چی بدیم (بدم) برای این متن مشترک؟ کاندیداها اینها بودن: اعلامیه جهانی حقوق بشر، غزلی از غزلهای حافظ، مقدمه «ملل و نحل» ابن خلدون، یه صفحه از یک دیکشنری معتبر (یاد شاهرخخان* افتادم)، حسنی نگو یه دسته گل، قسمتی از مکاشفات عمیق فلسفی بنده، خاطرهای از جناب نیچه، دعای سفره، شازده کوچولو، هر کس اینجا را بخواند خر است و... تا این که با همون عقل و شعور ناقص فهمیدم که آقاجان! هر چی بدیم (بدم) باز جایی برای گلهگذاری عدهای عناصر معلومالحال هست که این یا اون بهتر بود و از این قبیل. نهایتاً بعد از سوزاندن مقادیر متنابهی فسفر به متنی رسیدم و آن متن این است:) (لطفاً با دقت بخوانید)
* رجوع کنید به کامنتهای زیبای شاهرخخان در این پست EraZer Head.
** از بزرگان حاضر خوشنویسی ایران.
۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه
هذیان
دردها مثل کوههای یخ روی آبها شناورند. به ساحلتان بازگردید کوههای یخ! به آغوش من.
•••
گمون میکردم لازمش دارم. هنوزم مطمئن نیستم لازمش دارم یا نه. دیگه مهم نیست. زمانی هست که کلیدها زده میشن؛ کلیدهای نامرئیِ احساس و فکر میکنی باید بخوایش، باید داشته باشیش، لازمش داری تا زنده بمونی و این میشه که برای زمانِ کوتاهی روشن میشه راهی که میری؛ برای زمان کوتاهی! اما دوباره همه چیز تو سایه میره. روشناییها به تاریکی میرن. احساسها سرد میشن. زمستونِ سیاه سر میرسه؛ زمستون قطبی! و یادت میره زمانی باید دوسش میداشتی. تاریکی اصل همه چیز رو میپوشونه و خنده تو از پس روشن کردن اونها برنمیآد. دیگه به گذشته فکر نمیکنم.
•••
کور شدهم. با عصا به سر کار میرم؛ با عصا سوار تاکسی میشم و با عصا میخوابم. عصای من کش میآد. به اندازه همه روزهای عمرم. بلندتر و بلندتر! عجیبتر و عجیبتر! من از پلهها بالا میرم؛ کور، عینکزده، با پشت خم شده و با عصای سفید بلند. تو نیستی. تو دیگر نیستی. این زندگی من است که روی پلهها تکرار میشود.
•••
دستهایم را فراموش کردهام. کجا؟ نمیدانم. همین را میدانم که در جریان یک عشقبازی بود؛ یا یک بازیگوشی در نوازش یک سگ؛ وقتی از هار بودنش خبر نداری.
۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه
چند پست در یک پست
- پست اول: نقاشی
این طرح سال 82 کشیده شده. کسی که توی تصویر میبینین ثانیه است. ثانیه دوست نزدیک منه. آشنایی ما از ورودی 81 کارشناسی معماری دانشگاه کردستان شروع میشه. ما همکلاسی بودیم. وقتی این نقاشی رو بعد از 6 سال بهم نشون داد گفتم: «چه جالب! کی کشیده؟» گفت: «تو!» گفتم: «من؟! هیچی یادم نمیآد. ولی چه جالب کشیده!» اما جالبتر اینه که ثانیه هنوز همینطور ریش انبوه داره، موهای بلند فرفری قهوهای روشن و دنیاش همون اندازه غریبه که فضای این نقاشی! میتونین وبلاگشو اینجا بخونین. این هم یکی از پستهاش:
- پست دوم: روابط گربهای
تا جایی که تحقیقات من میگه «گربه حیوانیست ملوس» و مثل خیلی از ملوسها «زیرک». مثلاً میتونه بفهمه که اگه این «چیز» رو (دستگیره) طوری فشار بده که پایین بیاد یک «چیز» (در) باز میشه و میتونه بره توی «چیز» (خونه)!
من سه عدد! گربه دارم (صاحبشون نیستم؛ مُصاحبشونم):
خپل: تنبل و اشرافی، هر جا بتونه پهن میشه و لم میده، لب به نون خالی نمیزنه و توی دعواهای گربهای میدون رو خالی میکنه.
سیاهه: محتاط و بیاعتماد و ترسو و باهوش، دم غنیمت شمار و ای شکم خیره به نانی بساز!
کوچیکه: فشنگ، هیجانی، بیقرار، لوس، نفهم، همهچیزخوار و یتیم.
خپل و سیاهه برادرن و داییهای کوچیکهان. کوچیکه مادهست. گربهها طوری منو میشناسن که شبها از سر کار که برمیگردم توی کوچه میومیوکنان از درخت پایین میپرن و دنبالم تا توی خونه میدون.
- پست سوم: حکایت*
پس پیر چشم از جوان برداشت و به آسمان دوخت و گفت: «زود باشد که به نفرین کلمه گرفتار آیی.» گفت: «نفرین کلمه چه باشد؟» گفت: «آنکه خلایق به ترازوی کلام سنجی و حرفه و کار و منفعت خوار کنی و اگر پیامبری تو را آید که به حق و شریعت خویش فراخواند، لیک سخن، ساده گوید و کلام، مستعار و مغلق و پیراسته ندارد و میانه جملات درنگی درخور نیاورد در او به حقارت نگری و ایمانش نیاوری و اگر ابلیس تو را آید و راه دوزخ پیش چشمت به صنعت و کنایه و ایهام فرش کند و در هر قدم کلامی و حکایتی نیکو بیاورد، نیوشا و کور پیرویش کنی و کار خوار داری و قال و مقال پیشه سازی و دهان حُجره کنی و طبقاتش از مطایبه و مجادله و حکمت و روایت بینبازی و حجره پیوسته بر خلق گشوده داری مدح و مجیز را، و خلایق سخره کنی به نافهمیدن و نادانستن و کلام نیکو ناساختن و کلمه خواهی و کلمه جویی و کلمه بینی و کلمه گویی و این روز تو باشد و شب تو باشد و فعل و خیال تو باشد و روزگار تو باشد تا مَلَک مرگ سوی تو راند که او کلام هیچ نداند.» گفت: «این نفرین را هیچ چاره باشد؟» گفت: «آنکه گوشها از موم داغ انباشته کنی و زبان از حلق بیرون کشی و دست بر کاغذ نبری برای قرائت و کتابت و زندگی سپری کنی به مشاهدت و اشارت.» جوان دست به همیان برد و تپانچه برآورد و پیر را تیری در ناصیه نشاند. پس صیحهای بزد و سر به بادیه نهاد و قاتلی بزرگ شد.
__________________________________________________________
* یادداشت احسان رضایی در مجله همشهری جوان.
۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه
ما بم بودیم








