صفحات

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

آخر تو هم

 


هرگز بلور باور خود را
بر سنگ‌فرش کوچه شب آزموده‌ای؟
روزی تو هم
در یک حریق جنگل تاریخ
چتری به سر ز اخگر و خاکستر
از جستجوی یاوه، تهی دست می‌رسی
ای تک سوار بیشه پندار
امروز فاتحانه گذر کن
از شهرهای روشن اشراق
اما
فردا تو هم به کوچه بن بست می‌رسی

 

«واصف باختری» شاعر بزرگ افغان
نقل از وبلاگ «رهانه» سخیداد هاتف 
دیگر آثار

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

چنین زیستنی…

از کجا آمده‌ای؟ درخت از باد پرسید. باد پاسخ داد از آن‌جا که همه می‌آیند و شادی آورده‌ام. آن گاه هر چه نادیدنی در دامن داشت برافشاند و زمستان را به بهار بدل کرد.

چنین زیستنی را آرزو کردن طلب شادمانی‌ست و به راستی مگر سرنوشت هر یک از ما بدان باد شبیه نیست که در اسفند می‌وزد و فروردین را به یادگار می‌گذارد و می‌گذرد. هر یک از ما حامل فروردینی هستیم در خور وسع خویش که آن را در زمین خواهیم پراکند و خواهیم رفت. نزاعی اگر هست بر سر وسع من و وسع توست، زیرا هر دو نادانیم و گمان می‌بریم که وسع ما بیش از دیگری‌ست و به زیستن و فرمان دادن سزاوارتریم. اگر از دام نادانی برآییم و یکسره از این هیاهوی بیهوده کرانه کنیم، خواهیم دید که هر کسی صلیب خود را بر دوش دارد و گمان می‌برد صلیب او سنگین‌تر است و به همین دلیل سزاوارتر است. اکنون که نادانی میان‌دار است، من و تو جز آن که به ریش آدم و عالم بخندیم، چه کاری از دستمان برمی‌آید؟ من بار خود را برده‌ام و هم‌چنان خم می‌شوم تا دیگران تتمه بار خود -بار نادانی خود- را بر دوش من به مقصد برسانند. تو نیز می‌توانی به من بپیوندی و دورادور، بی آن که مرا ببینی، از سر شوخی خم شوی و بگذاری دیگران بار جهالت خود را بر دوش تو بیندازند. مترس! له نخواهی شد. در حقیقت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، زیرا بار من و تو را دیگری به دوش می‌برد، آن که با من و توست.

فرامرزنامه، یوسف‌علی میرشکاک، کلیدر، اول 85