صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب دنیای من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دنیای من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

کویر

ای رهگذر، درنگ! که چون مارِ تشنه‌کام
خوابیده‌ام کنار گون‌های نیمه‌راه
زنجیرِ تن به زهرِ هوس آب داده‌ام
تا پیچمت به پای در این دوزخ سیاه

ابلیسم، آی رهگذر! ابلیسِ زندگی
مردمفریب و رهزن و خودخواه و خودپرست
خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت
هستی من تباهی و پیروزی‌ام شکست

بر سینه‌ام مکاو، کویریست جای دل
تف‌کرده از نفس‌های ناکسان
امیدهای من همه در او فنا شدند
جز جای پا نمانده از آنها بجا نشان

در دیده‌ام مخواب که گوریست جای چشم
در آن نگاه‌های مرا خاک کرده‌اند
هر گه که طرح عشق کشیدم به گونه‌ای
با زهرِ کینه عشق مرا پاک کرده‌اند

تابوت من کجاست که در انتظار مرگ
در این کویرِ شب‌زده تنها غنوده‌ام
ای مرگ! سرگذار دمی روی شانه‌ام
شعری برای آمدنت من سروده‌ام
نصرت رحمانی
مجموعه «کوچ و کویر»

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

nothing

خدایا آنچه دادی حروم کردم و برای بدست آوردن آنچه ندادی زندگیم حروم شد. فردایی که بمیرم جلوی تو با دستای خالی به چه چیزی امیدوار باشم؟

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

پنجِ یلدا

به لطف شایان به بازی شب یلدا دعوت شدهم. و این‌ها پنج اعتراف من:
  • از رانندگی میترسم. گواهینامه ندارم و فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم خودمو راضی کنم برم آموزش ببینم و اون کارت کذایی رو بگیرم. از اینکه گواهینامه ندارم احساس ضعف میکنم. ازم میپرسن گواهینامه نداری؟! و خجالت میکشم بگم: "میترسم!"
  • اون قدر پول ندارم که بتونم یک ژاکت خوشگل بخرم تا مجبور نباشم هر روز هفته و هر ماه این فصل رو با یک جور لباس بیرون بیام، با یک جور کفش و یک جور شلوار.
  • الان با کسی هستم که سه سال از زندگیم به خاطر دلبستگی من به او و پس زدن او به رنگ افسردگی دراومد. بعد از سه سال دوباره با او هستم. با دلهره، شادی، شُکر، بیهودگی، تأسف، دنیایی از نو! و پیری... و پیرانه سر عشق جوانی...
  • این اواخر، با خودم صادقانه به این جا رسیدم که "هی! ببین! توی هیچ چیز موفق نبودی. همه جا گند زدی. به احتمال زیاد توی بعدیها هم گند خواهی زد. قبول کن یک بازندهای" و قبول کردهم.
  • امشب گریه کردم. 

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

زمستون

دیگه صحبت نمیکنه.
نوشته:
زمستان و سردی فرا رسید و من سکوت رو شروع کردم. بهم زنگ نزن. صدا ندارم. اگه کار واجبی بود بهم اس ام اس بده برادر.
توی کوهها قدم میزدیم. آسمون آبی بود و ابرها بازیشون گرفته بود. قدم میزدیم و حرف میزد. میخندیدیم. به هر چیزی که اونجا بود اعتماد داشتیم. به سنگها، به ارتفاع، به سیگار، به لم دادن، به لبخند، به سکوت. به قول خودش امن بود اونجا. و حالا جاییه که امن نیست. و صحبت نمیکنه.
کاش برف خیابونها رو خلوت کنه.

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

پاییز

تقریبا تمام کتابهامو دادم رفیقم بذاره توی کافیشاپش. کنار میزا. دم دست ملت. شاید یه نفر اتفاقن برداره بخونه کتابی رو که من دوس داشتم زمانی. خوندم زمانی. توی اون سیاهی و تاریکی. با نور کم یه شمع.
و البته تنها باشه ترجیح میدم. و یا با یکی که سکوت بینشون زیاد هست. نه ازون کسایی که میشینن و اظهارنظرهای روشنفکریشون گل میکنه.
هوا داره سرد میشه. احتیاج به لباس گرم هست. ژاکت. بارونی. غصه.
یاد قدیم بخیر. یاد ایمان بخیر. سکوت بین ما زیاد بود.

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

بلوغ

تمام آنچه غنیمت، حشره‌ای است بزرگ
                                        که مشمئزت می‌کند روزی!
چیزی افزایش نیافته، مشعل پیش آمده است تا نزدیک چهره‌ات
و سایه تو بر دیوار عظیم می‌نماید
اما عاقبت یا خواهی سوخت، یا شناخته خواهی شد
تمام آنها که می‌آیند، برای کشتن سرود می‌خوانند
اما نخستین افسانه همه چیز را مه‌آلود می‌کند
و در افسانه هزار و یکم، تمام آنها که می‌آیند
یا عاشق شده‌اند یا مرده‌اند!
این است خلاصه تمام نقاشی‌های جهان
برخیز از این بساط! انبوه کج مداری‌ها را در قهقهه‌ای طولانی بپیچ
                                                                   و در لجن فرو کن
در خنده‌ای که نمی‌دانی چرا بر لبت روییده است!
آنکه نه سخن می‌گوید، نه راه می‌رود، نه می‌نگرد
                                                  آیا نمرده است؟
و این شهر، این ردیف خیابان‌های طویل
آیا گورستانی با شکوه نیست؟ که خاطره‌هایی کهنه را در سکوت خمیازه می‌کشد؟
زمان می‌گذرد و همه چیز به بلوغ می‌رسد
دلداگی، نفرت، عشق، فرومایگی...
همه اینها بالغ می‌شوند
جان تو کشوری می‌شود کوچک
با قبایلی چنین بزرگ
همه تو را پس می‌زنند
یکی دیروز، یکی فردا
همیشه نفرت از عشق عمیق‌تر بوده است
                                    و تواناتر
همیشه مرگ، زندگی را به تمسخر گرفته است
                                                فردا
                                                      امروز را

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

روزانه پادگان

دوشنبه 90/3/16
داره تسویه حساب میکنه. سر سفره نشسته بودیم. شام سربازی: سیب زمینی و تخم مرغ آب پز میخوردیم. داره میره رشت. فردا سربازیش تمومه. و من یک سال دیگه تو این غروبهای پادگانی اسیرم. وقتی تصور میکنم میره و توی خیابونای گرفته رشت، توی آدمها و ماشینهای نم زده، توی بعدازظهرهای شلوغ رشت قدم میزنه، سینه م فشرده میشه. یاد 10 سال پیش که اونجا بودم می افتم.
غروبه و همهمه س توی آسایشگاه. آفتاب رفته پایین. باید چیزی نوشت.



سه شنبه 90/3/17
ناهار خوردیم. سفره یک بار مصرف پهن میکنیم کف آسایشگاه. چلو خورش قیمه.


چهار شنبه 90/3/18
بعد از صبحگاه میریم ورزش. 1500 متر میدویم و بعدش نرمش و حرکات کششی. شنای سوئدی که رفتم حالم بد شد. داشتم بالا می آوردم. فشارم افتاده بود. بچه ها رو بردن برای تمرین رژه.



پنج شنبه 90/3/19
امشب شب آرزوهاست. و من نگهبانم.



جمعه 90/3/20
 جمعه ها روز استراحته. نمیدونم صبح چه ساعتی از خواب بیدار شدم. آخرین بچه های نهستی امروز اومدن. دوباره آسایشگاه مث قبل شلوغ شده. قراره فردا کوله پشتی پر از سنگ و کلاه آهنی ببندن به عنوان تنبیه.
اینجا مرتب بارون میاد. ارومیه شمالی ترین و غربی ترین مرکز استانه. هر ابری که از هر جایی راهشو گم میکنه طبعا از اینجا میگذره. امروز بارون وحشتناکی بارید. همراه با تگرگ. ظرف 15 دقیقه سیل راه افتاد. حالا میفهمم چرا پشت بومهای پادگان مث رشت و لاهیجان شیروونی 45 درجه س. یاد کسایی میفتم که الان توی 02 رژه میرن، توی گرما، یا رفیقم توی زاهدان. یادشون بخیر.


شنبه 90/3/21
11 روز تا پایان دوره مونده.
تصور میکنم کوچه های خلوت و آشنای شهرم رو. مغازه بابابزرگ؛ دلهره ها؛ رفقا. 1800 کیلومتر فاصله؛ اما روز همون روز و شب همون شبه. فقط من آرومتر شده م.
جمعه هفته پیش ایمان رو دیدم. شنبه رضا و پرویز و وحید رو. همه مث قبل. انگار من پیرتر شده م. این 4 ماه بیشتر به من گذشته، انگار 14 ماه. انتظار داشتم بچه ها جلوتر باشن. ایمان اما بهتر بود. بزرگ به نظر میرسید. وقتی سکوت میکرد و چشم میچرخوند، آرامشی درش بود. خوشحالم که خوبه. و سرپاست. مهرداد هم.
برای من آدمها مهمتر از ماجراهان.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

ارشد گروهان

تهران – قصر فیروزه – پادگان آموزشی 02 : اینجا خدمت میکنم. با کمپوت و قلبی از طلا بیاین.

محل خدمتم

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم*

تو دانشگاه درسی داشتیم به اسم «ساخت و ارائه» که می‌خواست نقاشی کردن یادمون بده. اوایل هفتاد و نه بود. ترم دوم بودم و بیست ساله. رو یکی از کاغذام طرحی کشیده بودم شبیه تونل لوله فاضلاب که ته‌ش با شبکه فلزی بسته بود. مثل اینایی که توی فیلماست، که انتظار داری وقتی می‌ری جلو باز بشه به جای پرنورِ سبزی، جنگلی یا جاده‌ای. نقاشی در واقع کنایه‌ای از مسیر زندگی بود و چیزی که من کشیده بودم نشون می‌داد راه گریزی نیست و ته‌ش بسته‌س.

طرح‌ها رو به استاد نشون دادم. گفت: «مطمئنی ته‌ش بسته‌س؟ ممکنه میله‌ها از ته تونلت فاصله داشته باشن!» و برای من که به چشماش زل زده بودم شروع کرد پشت طرحم به کشیدن نمای بالای تونل و فاصله‌ای که شبکه فلزی با اون می‌تونست داشته باشه. نشون می‌داد از زاویه دید من که توی تونلم ته تونل بسته‌س. تنها کاری که باید می‌کردم این بود که تا ته‌ش می‌رفتم.

حالا ده سال توی تونل جلوتر اومده‌م. چقدر دوست دارم فریاد بزنم:«آهای...» و صدام می‌پیچید: «آره بازه! بچه‌ها بیاین ازینجا می‌شه بیرون رفت…». اما نمی‌تونم.

 

* عنوان مطلب اسم داستان و کتابیست از جی. دی. سالینجر.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

آخر تو هم

 


هرگز بلور باور خود را
بر سنگ‌فرش کوچه شب آزموده‌ای؟
روزی تو هم
در یک حریق جنگل تاریخ
چتری به سر ز اخگر و خاکستر
از جستجوی یاوه، تهی دست می‌رسی
ای تک سوار بیشه پندار
امروز فاتحانه گذر کن
از شهرهای روشن اشراق
اما
فردا تو هم به کوچه بن بست می‌رسی

 

«واصف باختری» شاعر بزرگ افغان
نقل از وبلاگ «رهانه» سخیداد هاتف 
دیگر آثار

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

وصف دوست (9): «وحید رضایی»

Springزندگی یک فنر

خوش‌تیپ، خوش‌پوش، سر به هوا (به نظرم ترجیح می‌ده سر به هوا نشون بده)، گرم، خوش‌مشرب، از همه مهم‌تر صادق. رُک (البته شاید، برخورد نکردم)، بدون پشت پرده (به نظر من)، و کمی خُل‌ وضع! همیشه یا اغلب اوقات خندان (شاید علی‌رغم میل باطنی‌ش. از اینکه همیشه راضی و خوشحال به نظر برسه راضی نیست، اینو توی یکی از sms هاش گقت. پس چرا اغلب خندانه؟ ما ازش این انتظارو داریم؟)، بی‌ریا. و در یک کلمه: دوست‌داشتنی. می‌دونم زیاد کار می‌کنه. زحمت می‌کشه، از اعصاب و وقت و توانش زیاد مایه می‌ذاره.

عده‌ای از آدما هستن، بدون ترس، خودشونن. وقتی چیزی رو دوست دارن می‌گن دوست داریم، وقتی بدشون بیاد می‌گن بدمون می‌آد. بدون اینکه محاسبات پیچیده‌ای رو انجام بدن که همچین حرفی آیا شأنی به من می‌ده یا شخصیت و محبوبیت منو مخدوش می‌کنه. این چنین آدم‌هایی «بی‌جایگاه» به نظر می‌رسن. دنبال شخصیت نیستن. به همین خاطر به نظر منفعل، خود کم‌ بین، لوده و خُل وضع می‌آن، اما حقیقت اینه که اونا «بی‌هراسن». بی‌هراس از قضاوت دیگران، خودشونو زندگی می‌کنن، حرف‌های احقانه می‌زنن، به فکر اعتبارشون نیستن و هنوز روش زندگی کودکی رو همراه خودشون دارن. من فکر می‌کنم این فرشته‌های خندان خیلی سالم‌تر از آدم‌های شخصیت‌دار و با اِهنّ و تُلپی مثل منن. وحید از این دسته آدماست: بی‌هراس.

فنر عزیز! تو رو فنر نامیدم به خاطر انرژی و شادی‌ای که نشون می‌دی. عینهو یه فنر. کافیه انرژی اولیه رو بهت بدن تا خودت بری. بگیری و بری سرخوشانه. فنر، جهنده بی‌مبالات!

وحید رو دوست دارم. اون کودک آزادیه (در رفتار و روانش) که من نمی‌تونم باشم و من پیر آگاهیم که اون نمی‌تونه باشه. آدمای بی‌هراس آدمای بی‌تجربه‌ن (بی‌تجربه در اینجا صفتی با بار منفی نیست بلکه یک تشریح وضعیته). اون‌ها مثل ما (من) از تجربه مسخره شدن موقع یک اظهار نظر یا عمل نادرست و احمقانه به این نتیجه قطعی نمی‌رسن که «دفعه دیگه این‌طور عمل نکن»؛ مثل کودک؛ برای کودک «جیزه» معنایی نداره. اونها هراسی از اونچه برای بقیه وارد شدن به اون باعث عدم تعادل، بی‌ثباتی و مورد تمسخر قرار گرفتن می‌شه ندارن، اونها «بی‌ثبات»، «بی‌قرار» و «بی‌جای‌گاه»ن. این رابطه با اون‌ها رو برای پیرهای آگاه سخت می‌کنه. با آدم‌های کودک‌منش چطور باید رفتار کرد؟ کودک به چیزی تعهد نداره. چون تعهد متعلق به عقله. این باعث می‌شه نزدیکی به افراد کودک‌گونه سخت باشه. آیا به اون‌ها باید گفت متعهد باشین و بزرگ بشین؟ سؤال سختیه.

درسته که کودکانه زندگی کردن، بدون تعهد زندگی کردن و در نهایت «بی‌جایگاه» زندگی کردنه، اما باید توجه داشت که ما بزرگ‌ها هم اگر چه متعهدانه زندگی می‌کنیم (یا لااقل ادعاشو داریم) اما ما هم «بی‌جایگاه»ایم. همه رو هواییم «بی‌جا»ییم، «بی‌قرار»یم (بنابراین پناهی نیست، نه آغوش بزرگی نه معصومیت لبخند کودکی). این خصیصه روزگار ماست. در آغوش گرم بزرگ‌منشان «قراری» وجود نداره؛ پاسخ یا آرامشی. ما همه هم‌تراز و هم‌دردیم. ما در شرایط غیر قابل تصوری زندگی می‌کنیم. چیزی که جا و قراری نداشته باشه «وجود» نداره و تمام تراژدی همین جاست، ما وجود داریم و وجود نداریم. همه دردها از همین جا بلند می‌شه. تن می‌گه هستیم، روان می‌گه نیستیم. نیست هستیم. من، تو، فرد، جمع، دولت، مردم، جوان‌ها، پیرها، فرهنگ، اقتصاد، اخلاق، سیاست، دین، شریعت ... نیست‌اند و هستند. فاجعه همین جاست.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

چکیده زندگی

غلط کردن چیز خوبی‌ست. در واقع اعتراف به غلط کردن خوبست. وقتی ده بار پشت سر هم بگویید غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم... یک جور احساس شادمانی می‌کنید. من امروز چهار صفحه ریز ریز بغل به بغل از گوشه راست بالا تا ته گوشه چپ پایین ورق A4 را پر کردم از «غلط کردم». چه لذتی داشت. یک اثر هنری شد اصلا. حاضرم قابش کنم و (توی یک قاب حسابی دست کم بیست هزار چوغی) آویزان کنم از دیوار سفید اتاقم. شده مثل یک ورد دعا؛ ورد «یا غلط الاغلاط یا غلط الغالاط یا غالط و یا مغلوط و برو الی آخر». یعنی مثل یک برگه عهد عتیقی شده، مثل یک ورق رمز، یا از آنها که به گردن گاو و شتر و بچه و درخت و از این دست آویز می‌کنند برای نمی‌دانم چه که مقدس است و ازین حرفها. ها! کلمه‌اش را پیدا کردم: «مقدس»! بله خیلی مقدس شده. یک ورق از بالا تا پایین یک‌دست نوشته «غلط کردم». خیلی مقدس شده. همان طور که گفتم اصلا یک اثر سمبولیک فراپست‌مدرن ساختارشکنانه‌ست به جان خودم. تازه مخصوصا اگر با خودنویس سیاه کم‌رنگ بنویسید. یک کم آب قاطی جوهرش کنید درست می‌شود. همچین کم‌رنگ بی‌حال باشد. تمام که شد خودتان حظ می‌کنید. اصلا می‌توانید به عنوان مانیفست یک عمر زندگی یا یک عمر کار هنری یا یک همچه چیزی به کارش بیندازید. جدی عرض می‌کنم. خیلی سمبولیک است. حتی من که باشم اگر یک هنرمند اسم و رسم‌دار مشهوری بودم می‌گفتم بعد از مرگم همه آثارم را محو کنند فقط همین یکی را به عنوان چکیده هنرمندیم بگذارند توی موزه‌ها، به عنوان وصیت‌نامه. حالا که اینها را نوشتم واقعا جدی شدم بروم یک قاب مشکی با فریم ضخیم چوبی سفارش بدم. چکیده زندگی آدم واقعا ارزشش را دارد. ندارد؟

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

وصف دوست (8): «میثم دعایی»

سينک نبوغ و جذابیت در ماهیتابه‌ نشسته ماه پیش
مشخصات ظاهری: زیبا. خوش‌تیپ. خوش‌پوش. قد: بلندتر از متوسط. مو: سیاه. چشم: قهوه‌ای روشن. بینی: قلمی. ابرو: پُر. پیشانی: بلند. اندام: متناسب با اندکی شکم (که قبلاً نداشت). دست‌ها -به‌طور خاص- مردانه.
مشخصات رفتاری: خوش برخورد (در حد پسر پادشاه!). کمی با تبختر و مغرور (شاید تأثیر ذاتی زیبایی باشه). اما متعامل و همراه. نکته‌ پرداز، شوخ و خندنده. خوشحال (اغلب). صمیمی و دوست داشتنی.
ما با هم خیلیه که رفیقیم، از 79. از دانشگاه گیلان. زمانی که هر دو بچه‌های معصومی بودیم و جاه‌طلب و در عین حال احمق. فضای خوابگاه بلوک 2، اتاق 102 با جمع «رضا ‌زارع» و «احمد صادقی» و «کریم ‌دادگر» و «شعبان ‌عظیمی» و من و میثم و دیگران هنوز برام روشنه. 2 سال تو اون خوابگاه خاطرات زیادی رو می‌سازه. خوابگاهی که توش «ایمان» و «رضا» و «محمود» هم بودن. یک سرنوشت مشترک و یک دوره مشخص. اگه بخوام ازش خاطره بگم مث باز کردن یه بغچه قدیمی از یک کمد قدیمیه. لباسهایی که برات کوچک شده، چروک‌هایی که اُتو می‌خواد و رنگ‌هایی که از مُد افتاده.
میثم از اون استعداداییه که به جای این که تو یه گلخونه یا زمین کشاورزی بار بیان تو جنگل کاشته می‌شن؛ خودرو و پر از پیچ و تاب؛ خشن و بدوی و به همین خاطر مغرور و پیش‌بینی ناپذیر. درختی که هیچ ‌وقت میوه‌شو راحت نمی‌شه به ‌دست آورد.
آخرین بار، آخرین بار که تهران بودم دیدمش (بهمن 86). اون کارشناسی ارشدشو (خاک‌شناسی) تموم کرده و نمی‌دونم الان پی چیه؟ دکترا یا زن گرفتن؛ شایدم فرنگ. اونو میدون ولی‌عصر دیدم. قرار گذاشته بودیم روبروی سینما قدس. مث دو تا رفیق که از جنگ (حساب کن ویتنام!) جون به در بردن هم‌دیگه رو بغل کردیم؛ به خاطر یه گذشته مشترک؛ چیزی که من بهش می‌گم یه دفترچه خاطرات مشترک. راه افتادیم. مهربانانه با من برخورد می‌کرد. همیشه همین‌طوره، زود احساساتی می‌شه، مث بچه‌ها. هر وقت می‌بینمش پرت می‌شم توی خوابگاه 102. با هم رفتیم خونه رفیقش، جایی که خودشم اون‌ جا بود، برای چند روز. خونه مث یه سطل آشغال به هم ریخته بود. میثم هنوز همون میثم بود؛ بیرون: مرتب، باکلاس و جذاب؛ درون: شلخته، بی‌خیال و حتی بی‌فکر. احتمالا فقط یه نابغه می‌تونه نمره‌های درسی خوب و فعالیت‌های دانشگاهی موفق و… مث میثم داشته باشه در حالی ‌که ظرف‌هاش یک‌ ماه توی ظرف‌شویی گند بزنن و شورت و زیرپیراهنش در حکم دستگیره و سفره غذا باشن و با همه این احوال وقتی با من می‌آد بیرون شلوارش اُتو کشیده و پیرهنش با جلیقه‌ش سِت باشه؛ این زمانی بود که من همه رو تو پارک دانشجو جمع کرده بودم. وقتی دوش به دوش هم داشتیم به سمت جمع بچه‌ها می‌رفتیم و می‌دونستم همه توجه‌شون به این رفیق خوش‌پوش و خوش‌تیپ من جلب شده، با خودم می‌گفتم کاش شیوه منحصر به‌ فرد این «مغز» رو در رفع و رجوع معضلات عظیم بشریش دیده بودن. با این حال ما با لبخند شیرین و برخورد سحرانگیز یک ذهن پاک! وارد جمع شدیم. همه چیز اون‌ طوری پیش می‌رفت که همیشه پیش می‌رفت. کاملاً مورد توجه بود، جذاب بود، خون‌سرد بود و اظهار نظرهای پرحرارت‌شو می‌کرد و من بهش نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم از جذابیتش، از این‌ که رفیق منه و از حماقت دست جمعی‌مون!
فکر کنم با این پست به اندازه کافی انتقام‌مو ازین خرس وحشی گرفتم! چرا؟ چون من همیشه عاشق این پسر بودم. عاشق بچه درونش بودم؛ جذابیت خاصش. اما اون مث یه بچه از زیر این محبت غیرپدرانه! در می‌رفت؛ با هوش و در عین حال بی‌رحمی یک بچه؛ بی‌رحمی یک معصومیت کور، معصومیتی که امکان نداره بتونی بهش جهت بدی.

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

وصف دوست (7): «محمود نوری»

الفی اتکینز  اَلفی اَتکینز
مشخصات ظاهری: قد: متوسط یا کوتاهتر. رنگ صورت: تیره. مو: قهوه‌ای، لخت و معمولاً کمی بلند. اندام: نه چاق نه لاغر. معمولی پوش. کلاسیک پوش. مرتب پوش.
مشخصات رفتاری: مؤدب، مهربان و روی اعصاب! با این حال دوست داشتنی. ما 3 ماه تابستون 84 رو با هم زندگی کردیم (سر یک پروژه تحقیقی) و من گاهی دلم برای اون 3 ماه تنگ می‌شه. خاطره مشترک با مزه‌ای بود. با هم به روستاها می‌رفتیم، عکس می‌گرفتیم ، مینی‌بوس سوار می‌شدیم و تو قهوه‌خونه ناهار می‌خوردیم. بعد توی یه زیر زمین اجاره‌ای در حالی که صاحب‌خونه‌ش که پیرزنی بود، و پسر صاحب‌خونه‌ش، و احتمالاً بقیه اعضای خانواده‌ی صاحب‌خونه‌ش، معتاد بوده‌ن؛ تایپ می‌کردیم، عکس copy paste می‌کردیم و فیلم از کلوپ می‌گرفتیم و تماشا می‌کردیم. شب‌ها چایی تو استکان‌های کمر باریک می‌ریختیم و سر مسائل اجتماعی و انسانی و تقابل سنت و مدرنیته بحث می‌کردیم! آره دوران با مزه‌ای داشتیم.
محمود معمولاً تهرانه و احتمالاً آخرشم رئیس یه شرکت معماری می‌شه! یا توی سازمانی چیزی، کارشناس می‌شه. توی اون بحث‌های شبانه در مورد آینده خودمون، آینده کارمون، آینده معماری، آینده ایران و آینده دنیا زیاد بحث کردیم! و من متوجه شدم محمود خیلی خوب فکر می‌کنه و اگه بتونه خیلی خوب هم عمل کنه می‌شه تصور کرد اون بحث‌ها بی‌فایده نبوده!
حدس می‌زنم کارشناسی ارشد بگیره، چند سال بعدش دکترا هم بگیره و نهایت وقتی همو می‌بینیم دوباره 3 ماه بریم توی روستاها کار کنیم! امیدوارم همین‌طور بشه. اونو راحت می‌شه خندوند و این موهبت بزرگیه، هم برای اون هم برای رفیقاش.

«ذکر محمود نوری، رحمت‌ الله علیه»
آن مجذوب قرارداد، آن مصلوب حضرت استاد، آن قبلۀ بی‌کار، آن نطفۀ* معمار، آن خویشتن کشتۀ دردِ پیزوری، لطیف عالَم، محمود نوری -رحمت الله علیه- یگانۀ عهد بود و هندسۀ وقت و ظریف اهل رفاقت و قرین اهل محبّت؛ و ریاضتی شگرف و معاملتی پسندیده و نُکَتی عالی و رموزی عجب و نظری صحیح و فراستی ثاقب و عشقی باحرارت و شوقی بی‌بدایت داشت؛ و مشایخ بر تقدیم او در کسب متفق بودند و او را «امیر الکُنترات» گفتندی و «قمر المهندسیه». مرید رضا حشمتی بود و [صحبت] پرویز صدّیق یافته و از اقران جواد بود و در طریقتِ ماست‌مالیّه مجتهد بود و صاحب مذهب؛ و او را در طریقت ماست‌مالیّه براهینی قاطعه هست و حجتی لامعه. و قاعده مذهبش آن است که مبلغ معاملت را بر مقصد مجاهدت تفضیل نهد؛ و معاملتش موافق رضای حشمتی است -غفر الله ذنوبه- و از نوادر طریقت او یکی آن است که پروژت** بی‌ایثار حرام داند و در هر پروژت، ایثار دوستان فرماید بر حقّ خویش، و گوید: «ایثار پروژت با درویشان فریضه است و تک‌خوری ناپسندیده». و او را نوری از آن گفتند که چون شب تاریک سخن گفتی، نور از دهان او بیرون آمدی، چنان که خانه روشن شدی***. و نیز از آن نوری گفتند که به نور فراست از اسرار معاملت خبر دادی. و نیز گفتند: او را دفتری بود در کریم‌خان که همه شب آن‌جا عزلت گزیدی و خلق آن‌جا به نظاره شدندی. به شب نوری دیدند که می‌درخشیدی و از دفتر او هم‌چون لیزر به بالا بر می‌شدی.

* اصل: نقطه.
** اصل: مَس پراجکتز (Mass Projects). متن مطابق نسخه بوق است.
*** اصل: پول از دهان او بیرون آمدی، چنان که خانه پر پول شدی. متن مطابق نسخه دوغ است.

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

وصف دوست (6): «پرویز صدیق»

Mickal Mackuمردی در آستانه‌ی شدن
مشخصات ظاهری: قد: متوسط یا کمی بلندتر. پوست: روشن. مو: خرماییِ روشن. رنگ چشم: قهوه‌ای روشن (اگه اشتباه نکرده باشم). صورت: در محدوده کوچکی متناسب! (شاید خودش بگه نامتناسب!). اندام: معمولی، نه چاق نه لاغر. شیک‌پوش. مُدپوش. زرق و برق‌دار!
مشخصات رفتاری: خندنده! در جک تعریف کردن و دلقک‌بازی استاد؛ کاری که به راحتی از پسش برمی‌آد و احتمالاً این تنها کاریه که می‌تونه به راحتی از پسش بربیاد! نگران (همیشه خدا یک چیزی باید پس ذهنش نگرانش کنه، این می‌تونه رفتن به دستشویی باشه، موجودی کیف پولش باشه یا زندگی در خراب‌شده‌ای مث ایران، به قول خودش). هیجانی. عجول. وقتی جدی می‌شه، نالنده. نالنده به شکلی که به نظرتون برسه هیچ‌ کاری براش نمی‌شه کرد. از اون نوعی که به نظرتون برسه تنها پیشنهادی که می‌تونین بهش بکنین خودکشیه!
پرویز سعی داره به دنیا گیر بده. به عالم. به همه‌چی. عصبانی می‌شه، خون خونشو می‌خوره، فحش می‌ده. مثلاً به چی؟ به طرح امنیت اجتماعی (که گشت‌ها گیر می‌دن به مردم). یک‌ جور حق‌خواهی داره. حق‌خواهی همراه با خشونت. باز کردن دردها و عقده‌ها. این خوبه. یعنی باید به این مسائل حساس بود. ولی من همیشه منتظرم پرویز کشف‌های بزرگتری بکنه. عصبانیتش رشد و بلوغ پیدا بکنه و چشم تیزبینشو نفوذ بده به همه‌جا، به آدمیزاد، به ذات دنیا. دیدن رفتار تحقیرآمیز مأمورِ استحاله شده با مردمِ بی‌خبر و نظر، همه رو عصبانی می‌کنه و از کوره درمی‌بره، اما گلاویز شدن با همه جزئیات، با طومار جزئیاتِ آزار دهنده و بی‌سامان، باعث می‌شه اون جزئیات جای کلیات بزرگتری رو بگیرن. خانه –جانم!- از پای‌بست ویران است. من معتقدم تحقیر کردن یک آدم مث قتل می‌مونه... اما رفتار تحقیرآمیز در همه چیز رسوخ کرده، آیا باید فقط این رفتار رو دید، یک سویه؟ در سطح؟ یعنی یک پالس (همون رفتار تحقیرآمیز مأمور گشت با مردم) ارسال بشه و تو به اجبارِ حس عدالت‌خواهیت بهش جواب بدی و با عصبیت، خودتو خالی کنی؟ نه، این‌جور عصبیت‌ها اگه راه به «زمانه‌آگاهی» نبره، از آدم یه‌ جور احمق می‌سازه؛ یک مهره دم دست برای بازی روزگار که با هر بادی مث خار و خاشاک به هوا می‌برتت و جایی می‌ندازتت سرگردان. باید به ذات چیزها نفوذ کنی. اگرچه عصبانی هم باید شد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

تقصیر تو نیست

بالاخره مجبورم بنویسم. این پوسته متورم بالاخره باید از جایی سر باز کنه. و بالاخره سر باز کرد. دردها ریخت بیرون.
---
گریه‌ت گرفت. و من پشت تلفن می‌شنیدم. اگرچه ساکت بودی. می‌شنیدم. گفتم ایمان! چیه پسر گریه می‌کنی؟ معلوم بود که گریه می‌کردی. خشکم زده بود. قلبم داشت می‌نالید...
---
ازین فاصله بعید، ازین زمان از دست رفته، چطور تو رو پیدا کنم؟ ما تو رو از دست دادیم، ما جمع دوستان، جمع جوانان زنده رشت... همو از دست دادیم. حالا تو رو چطور پیدا کنم؟ خیال‌ها همه باطل شد، امیدها، امیدهای 10 سال پیش، به چیز مسخره نفرت‌انگیزی تبدیل شد. حرف‌ها، بحث‌ها، آرمان‌ها، شوق‌ها، همه گم شد.

حالا باید خط باریک و لاغر زندگی رو ببینیم. درحالیکه شاید قبلا متوهم بودیم زندگی چیزی جمعی و شاده که «با هم» جلو باید برد. گذشت. و قاطعیت سرد این فاصله «گذشته» قابل پر کردن نیست.
---
یک فضای خالی سرد تیره. مثل سردخونه. این سردخونه همون گذشته از دست رفته من و توست. و اون‌جا ما خوابیدیم. جسم‌های شاد ما خوابیده.
از این فاصله چطور می‌تونم تو رو بغل کنم؟ چطور اشک‌های یخ زده‌تو پاک کنم؟ دستم بهت نمی‌رسه لعنتی. دستم بهت نمی‌رسه.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

قبول دعوت

دوست ندیده‌ی وبلاگ‌نویسم هملت از من دعوت کرد برای نوشتن اینکه: «بیا فرض کن به‌ت بگن دو ماه بیشتر فرصت نداری. فرصت نداری زندگی کنی. چه کار می‌کنی؟ چه کارایی می‌کنی؟» و من حقیقتش اگر چه سؤال تازه‌ایی نبود –کما اینکه بارها به «نبودن» فکر کرده‌م- اما مشغولم کرد. این فکر که توی دو ماه «چه کاری» ضرورت داره و چه کاری نه، مشغولم کرد. شب روزی که پست هملت رو خوندم، به‌ش فکر کردم و الان، امشب که توی رختخوابم دراز کشیدم می‌خوام ببینم که «آقای جواد وکیلی» تو قبل مردنت چه کار می‌کنی؟
و جواب اینه:
نه خوبی می‌کنم، نه مال‌مو می‌بخشم، نه حلالیت می‌طلبم، نه می‌رم مث عده‌ای مثلاً جاهایی از دنیا رو که ندیدم ببینم، نه می‌رم توی طبیعت آرامش بگیرم، هیچی. اولویت اول برای من اینه که سه چهار تا از دوستامو ببینم (بدون اینکه البته ازینکه ته خطم خبر داشته باشن).
مثلاً ایمان رو. ایمان بزرگ که همیشه ته خط وایستاده، جلوتر از من.
رضا رو ببینم. همراهم رضا رو. پاک‌ترین 170 سانتی‌متری جهان!
سعید رو ببینم. برهمن خندان. سعید! حقیقتاً که تو خود بودایی!
و نیمای «اصالتاً» هنرمند رو که فکر کنم اگه به قدش گیر بدم ناراحت بشه!
دوست دارم چند روز و هر روز چند ساعت باهاشون حرف بزنم. واقعاً از وجود همدیگه باخبر بشیم. می‌دونین چرا می‌خوام این کارو بکنم؟ شاید اون کلید، اون جمله‌ای که باید بشنوم، توی وجودشون پیدا کردم. این حقیقت داره، نمی‌دونم چی، ولی «این» حقیقت داره.
ما باید همدیگه رو پیدا کنیم. فقط آدم‌هان که می‌تونن به همدیگه کمک کنن و من دوست دارم از همه وجودم با دوستام حرف بزنم. و اونا هم.
بعدش دوست دارم دو سه نفرو ببینم و چند روز باهاشون زندگی کنم. چند تا از نویسنده‌هایی که دوسشون دارم. چند تا از آدمایی که برام جالبن. اگه ممکن باشه. و تمام طلوع‌ها رو...
و دیگه هیچ.
روزهای آخر رو قرآن میخونم.
ممنون هملت.