۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه
کویر
۱۳۹۱ دی ۸, جمعه
۱۳۹۱ دی ۱, جمعه
پنجِ یلدا
- از رانندگی میترسم. گواهینامه ندارم و فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم خودمو راضی کنم برم آموزش ببینم و اون کارت کذایی رو بگیرم. از اینکه گواهینامه ندارم احساس ضعف میکنم. ازم میپرسن گواهینامه نداری؟! و خجالت میکشم بگم: "میترسم!"
- اون قدر پول ندارم که بتونم یک ژاکت خوشگل بخرم تا مجبور نباشم هر روز هفته و هر ماه این فصل رو با یک جور لباس بیرون بیام، با یک جور کفش و یک جور شلوار.
- الان با کسی هستم که سه سال از زندگیم به خاطر دلبستگی من به او و پس زدن او به رنگ افسردگی دراومد. بعد از سه سال دوباره با او هستم. با دلهره، شادی، شُکر، بیهودگی، تأسف، دنیایی از نو! و پیری... و پیرانه سر عشق جوانی...
- این اواخر، با خودم صادقانه به این جا رسیدم که "هی! ببین! توی هیچ چیز موفق نبودی. همه جا گند زدی. به احتمال زیاد توی بعدیها هم گند خواهی زد. قبول کن یک بازندهای" و قبول کردهم.
- امشب گریه کردم.
۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه
زمستون
زمستان و سردی فرا رسید و من سکوت رو شروع کردم. بهم زنگ نزن. صدا ندارم. اگه کار واجبی بود بهم اس ام اس بده برادر.
۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه
پاییز
۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه
بلوغ
که مشمئزت میکند روزی!
۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
روزانه پادگان
داره تسویه حساب میکنه. سر سفره نشسته بودیم. شام سربازی: سیب زمینی و تخم مرغ آب پز میخوردیم. داره میره رشت. فردا سربازیش تمومه. و من یک سال دیگه تو این غروبهای پادگانی اسیرم. وقتی تصور میکنم میره و توی خیابونای گرفته رشت، توی آدمها و ماشینهای نم زده، توی بعدازظهرهای شلوغ رشت قدم میزنه، سینه م فشرده میشه. یاد 10 سال پیش که اونجا بودم می افتم.
غروبه و همهمه س توی آسایشگاه. آفتاب رفته پایین. باید چیزی نوشت.
سه شنبه 90/3/17
ناهار خوردیم. سفره یک بار مصرف پهن میکنیم کف آسایشگاه. چلو خورش قیمه.
چهار شنبه 90/3/18
بعد از صبحگاه میریم ورزش. 1500 متر میدویم و بعدش نرمش و حرکات کششی. شنای سوئدی که رفتم حالم بد شد. داشتم بالا می آوردم. فشارم افتاده بود. بچه ها رو بردن برای تمرین رژه.
پنج شنبه 90/3/19
امشب شب آرزوهاست. و من نگهبانم.
جمعه 90/3/20
جمعه ها روز استراحته. نمیدونم صبح چه ساعتی از خواب بیدار شدم. آخرین بچه های نهستی امروز اومدن. دوباره آسایشگاه مث قبل شلوغ شده. قراره فردا کوله پشتی پر از سنگ و کلاه آهنی ببندن به عنوان تنبیه.
اینجا مرتب بارون میاد. ارومیه شمالی ترین و غربی ترین مرکز استانه. هر ابری که از هر جایی راهشو گم میکنه طبعا از اینجا میگذره. امروز بارون وحشتناکی بارید. همراه با تگرگ. ظرف 15 دقیقه سیل راه افتاد. حالا میفهمم چرا پشت بومهای پادگان مث رشت و لاهیجان شیروونی 45 درجه س. یاد کسایی میفتم که الان توی 02 رژه میرن، توی گرما، یا رفیقم توی زاهدان. یادشون بخیر.
شنبه 90/3/21
11 روز تا پایان دوره مونده.
تصور میکنم کوچه های خلوت و آشنای شهرم رو. مغازه بابابزرگ؛ دلهره ها؛ رفقا. 1800 کیلومتر فاصله؛ اما روز همون روز و شب همون شبه. فقط من آرومتر شده م.
جمعه هفته پیش ایمان رو دیدم. شنبه رضا و پرویز و وحید رو. همه مث قبل. انگار من پیرتر شده م. این 4 ماه بیشتر به من گذشته، انگار 14 ماه. انتظار داشتم بچه ها جلوتر باشن. ایمان اما بهتر بود. بزرگ به نظر میرسید. وقتی سکوت میکرد و چشم میچرخوند، آرامشی درش بود. خوشحالم که خوبه. و سرپاست. مهرداد هم.
برای من آدمها مهمتر از ماجراهان.
۱۳۹۰ فروردین ۲, سهشنبه
۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه
دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم*
تو دانشگاه درسی داشتیم به اسم «ساخت و ارائه» که میخواست نقاشی کردن یادمون بده. اوایل هفتاد و نه بود. ترم دوم بودم و بیست ساله. رو یکی از کاغذام طرحی کشیده بودم شبیه تونل لوله فاضلاب که تهش با شبکه فلزی بسته بود. مثل اینایی که توی فیلماست، که انتظار داری وقتی میری جلو باز بشه به جای پرنورِ سبزی، جنگلی یا جادهای. نقاشی در واقع کنایهای از مسیر زندگی بود و چیزی که من کشیده بودم نشون میداد راه گریزی نیست و تهش بستهس.
طرحها رو به استاد نشون دادم. گفت: «مطمئنی تهش بستهس؟ ممکنه میلهها از ته تونلت فاصله داشته باشن!» و برای من که به چشماش زل زده بودم شروع کرد پشت طرحم به کشیدن نمای بالای تونل و فاصلهای که شبکه فلزی با اون میتونست داشته باشه. نشون میداد از زاویه دید من که توی تونلم ته تونل بستهس. تنها کاری که باید میکردم این بود که تا تهش میرفتم.
حالا ده سال توی تونل جلوتر اومدهم. چقدر دوست دارم فریاد بزنم:«آهای...» و صدام میپیچید: «آره بازه! بچهها بیاین ازینجا میشه بیرون رفت…». اما نمیتونم.
* عنوان مطلب اسم داستان و کتابیست از جی. دی. سالینجر.
۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
آخر تو هم
…
هرگز بلور باور خود را
بر سنگفرش کوچه شب آزمودهای؟
روزی تو هم
در یک حریق جنگل تاریخ
چتری به سر ز اخگر و خاکستر
از جستجوی یاوه، تهی دست میرسی
ای تک سوار بیشه پندار
امروز فاتحانه گذر کن
از شهرهای روشن اشراق
اما
فردا تو هم به کوچه بن بست میرسی
«واصف باختری» شاعر بزرگ افغان
نقل از وبلاگ «رهانه» سخیداد هاتف
دیگر آثار
۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه
وصف دوست (9): «وحید رضایی»
خوشتیپ، خوشپوش، سر به هوا (به نظرم ترجیح میده سر به هوا نشون بده)، گرم، خوشمشرب، از همه مهمتر صادق. رُک (البته شاید، برخورد نکردم)، بدون پشت پرده (به نظر من)، و کمی خُل وضع! همیشه یا اغلب اوقات خندان (شاید علیرغم میل باطنیش. از اینکه همیشه راضی و خوشحال به نظر برسه راضی نیست، اینو توی یکی از sms هاش گقت. پس چرا اغلب خندانه؟ ما ازش این انتظارو داریم؟)، بیریا. و در یک کلمه: دوستداشتنی. میدونم زیاد کار میکنه. زحمت میکشه، از اعصاب و وقت و توانش زیاد مایه میذاره.
عدهای از آدما هستن، بدون ترس، خودشونن. وقتی چیزی رو دوست دارن میگن دوست داریم، وقتی بدشون بیاد میگن بدمون میآد. بدون اینکه محاسبات پیچیدهای رو انجام بدن که همچین حرفی آیا شأنی به من میده یا شخصیت و محبوبیت منو مخدوش میکنه. این چنین آدمهایی «بیجایگاه» به نظر میرسن. دنبال شخصیت نیستن. به همین خاطر به نظر منفعل، خود کم بین، لوده و خُل وضع میآن، اما حقیقت اینه که اونا «بیهراسن». بیهراس از قضاوت دیگران، خودشونو زندگی میکنن، حرفهای احقانه میزنن، به فکر اعتبارشون نیستن و هنوز روش زندگی کودکی رو همراه خودشون دارن. من فکر میکنم این فرشتههای خندان خیلی سالمتر از آدمهای شخصیتدار و با اِهنّ و تُلپی مثل منن. وحید از این دسته آدماست: بیهراس.
فنر عزیز! تو رو فنر نامیدم به خاطر انرژی و شادیای که نشون میدی. عینهو یه فنر. کافیه انرژی اولیه رو بهت بدن تا خودت بری. بگیری و بری سرخوشانه. فنر، جهنده بیمبالات!
وحید رو دوست دارم. اون کودک آزادیه (در رفتار و روانش) که من نمیتونم باشم و من پیر آگاهیم که اون نمیتونه باشه. آدمای بیهراس آدمای بیتجربهن (بیتجربه در اینجا صفتی با بار منفی نیست بلکه یک تشریح وضعیته). اونها مثل ما (من) از تجربه مسخره شدن موقع یک اظهار نظر یا عمل نادرست و احمقانه به این نتیجه قطعی نمیرسن که «دفعه دیگه اینطور عمل نکن»؛ مثل کودک؛ برای کودک «جیزه» معنایی نداره. اونها هراسی از اونچه برای بقیه وارد شدن به اون باعث عدم تعادل، بیثباتی و مورد تمسخر قرار گرفتن میشه ندارن، اونها «بیثبات»، «بیقرار» و «بیجایگاه»ن. این رابطه با اونها رو برای پیرهای آگاه سخت میکنه. با آدمهای کودکمنش چطور باید رفتار کرد؟ کودک به چیزی تعهد نداره. چون تعهد متعلق به عقله. این باعث میشه نزدیکی به افراد کودکگونه سخت باشه. آیا به اونها باید گفت متعهد باشین و بزرگ بشین؟ سؤال سختیه.
درسته که کودکانه زندگی کردن، بدون تعهد زندگی کردن و در نهایت «بیجایگاه» زندگی کردنه، اما باید توجه داشت که ما بزرگها هم اگر چه متعهدانه زندگی میکنیم (یا لااقل ادعاشو داریم) اما ما هم «بیجایگاه»ایم. همه رو هواییم «بیجا»ییم، «بیقرار»یم (بنابراین پناهی نیست، نه آغوش بزرگی نه معصومیت لبخند کودکی). این خصیصه روزگار ماست. در آغوش گرم بزرگمنشان «قراری» وجود نداره؛ پاسخ یا آرامشی. ما همه همتراز و همدردیم. ما در شرایط غیر قابل تصوری زندگی میکنیم. چیزی که جا و قراری نداشته باشه «وجود» نداره و تمام تراژدی همین جاست، ما وجود داریم و وجود نداریم. همه دردها از همین جا بلند میشه. تن میگه هستیم، روان میگه نیستیم. نیست هستیم. من، تو، فرد، جمع، دولت، مردم، جوانها، پیرها، فرهنگ، اقتصاد، اخلاق، سیاست، دین، شریعت ... نیستاند و هستند. فاجعه همین جاست.
۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه
چکیده زندگی
۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه
وصف دوست (8): «میثم دعایی»
۱۳۸۹ مرداد ۵, سهشنبه
وصف دوست (7): «محمود نوری»
«ذکر محمود نوری، رحمت الله علیه»
* اصل: نقطه.
** اصل: مَس پراجکتز (Mass Projects). متن مطابق نسخه بوق است.
*** اصل: پول از دهان او بیرون آمدی، چنان که خانه پر پول شدی. متن مطابق نسخه دوغ است.
۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
وصف دوست (6): «پرویز صدیق»
۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه
تقصیر تو نیست
حالا باید خط باریک و لاغر زندگی رو ببینیم. درحالیکه شاید قبلا متوهم بودیم زندگی چیزی جمعی و شاده که «با هم» جلو باید برد. گذشت. و قاطعیت سرد این فاصله «گذشته» قابل پر کردن نیست.
از این فاصله چطور میتونم تو رو بغل کنم؟ چطور اشکهای یخ زدهتو پاک کنم؟ دستم بهت نمیرسه لعنتی. دستم بهت نمیرسه.

