زمستان و سردی فرا رسید و من سکوت رو شروع کردم. بهم زنگ نزن. صدا ندارم. اگه کار واجبی بود بهم اس ام اس بده برادر.
۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه
زمستون
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
نوشتن از چیزهایی که وجود ندارند - دو
«نمیدونم». شاید اگر این کلمه رو 10 سال پیش میفهمیدم الان پیرمردی 70 ساله بودم. شاید 10 سال پیش چیزها میتونستن هیجانزدهم کنن، چیزها میتونستن بترسوننم، امیدی بود... هدفی. اما در آستانه 30 سالگی چیزها فقط به هم ریختهن و من نگاهشون میکنم. برای فهمشون -اگه بخوام بفهمم- همونقدر باید زور بزنم که تو 17 سالگی میزدم و سر آخر به قدری به هم میریزن که «نمیدونم».
بارها به خودم گفتهم اگه غمها گلومو فشار نمیدادن الان به اینجا رسیده بودم؟ 10 سال از زندگیمو به باد دادم و تهش یک ویرانه باقی گذاشتم. دلیلش چی بود؟ دارم نگاه میکنم و میبینم که «نمیدونم». این زندگیه. من اینجا وایسادم؛ مات، مبهوت، خمار، بیاعتنا.
و تو از من میخوای که موضع بگیرم. درحالی که نمیتونم حتی عصبانی باشم. دست از سرم بردار. من راهی بلد نیستم. تنها، تنها با آخرین رمقم دارم سعی میکنم سنگ پی رو نگه دارم. چرا متوجه نشدی زمان آرمانهای باشکوه گذشته. تو که باهوش هستی. به ضعف خودت ایمان بیار. همونطوری که من آوردم.
ادامه دارد…
۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه
نوشتن از چیزهایی که وجود ندارند - یک
۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه
وصف دوست (9): «وحید رضایی»
خوشتیپ، خوشپوش، سر به هوا (به نظرم ترجیح میده سر به هوا نشون بده)، گرم، خوشمشرب، از همه مهمتر صادق. رُک (البته شاید، برخورد نکردم)، بدون پشت پرده (به نظر من)، و کمی خُل وضع! همیشه یا اغلب اوقات خندان (شاید علیرغم میل باطنیش. از اینکه همیشه راضی و خوشحال به نظر برسه راضی نیست، اینو توی یکی از sms هاش گقت. پس چرا اغلب خندانه؟ ما ازش این انتظارو داریم؟)، بیریا. و در یک کلمه: دوستداشتنی. میدونم زیاد کار میکنه. زحمت میکشه، از اعصاب و وقت و توانش زیاد مایه میذاره.
عدهای از آدما هستن، بدون ترس، خودشونن. وقتی چیزی رو دوست دارن میگن دوست داریم، وقتی بدشون بیاد میگن بدمون میآد. بدون اینکه محاسبات پیچیدهای رو انجام بدن که همچین حرفی آیا شأنی به من میده یا شخصیت و محبوبیت منو مخدوش میکنه. این چنین آدمهایی «بیجایگاه» به نظر میرسن. دنبال شخصیت نیستن. به همین خاطر به نظر منفعل، خود کم بین، لوده و خُل وضع میآن، اما حقیقت اینه که اونا «بیهراسن». بیهراس از قضاوت دیگران، خودشونو زندگی میکنن، حرفهای احقانه میزنن، به فکر اعتبارشون نیستن و هنوز روش زندگی کودکی رو همراه خودشون دارن. من فکر میکنم این فرشتههای خندان خیلی سالمتر از آدمهای شخصیتدار و با اِهنّ و تُلپی مثل منن. وحید از این دسته آدماست: بیهراس.
فنر عزیز! تو رو فنر نامیدم به خاطر انرژی و شادیای که نشون میدی. عینهو یه فنر. کافیه انرژی اولیه رو بهت بدن تا خودت بری. بگیری و بری سرخوشانه. فنر، جهنده بیمبالات!
وحید رو دوست دارم. اون کودک آزادیه (در رفتار و روانش) که من نمیتونم باشم و من پیر آگاهیم که اون نمیتونه باشه. آدمای بیهراس آدمای بیتجربهن (بیتجربه در اینجا صفتی با بار منفی نیست بلکه یک تشریح وضعیته). اونها مثل ما (من) از تجربه مسخره شدن موقع یک اظهار نظر یا عمل نادرست و احمقانه به این نتیجه قطعی نمیرسن که «دفعه دیگه اینطور عمل نکن»؛ مثل کودک؛ برای کودک «جیزه» معنایی نداره. اونها هراسی از اونچه برای بقیه وارد شدن به اون باعث عدم تعادل، بیثباتی و مورد تمسخر قرار گرفتن میشه ندارن، اونها «بیثبات»، «بیقرار» و «بیجایگاه»ن. این رابطه با اونها رو برای پیرهای آگاه سخت میکنه. با آدمهای کودکمنش چطور باید رفتار کرد؟ کودک به چیزی تعهد نداره. چون تعهد متعلق به عقله. این باعث میشه نزدیکی به افراد کودکگونه سخت باشه. آیا به اونها باید گفت متعهد باشین و بزرگ بشین؟ سؤال سختیه.
درسته که کودکانه زندگی کردن، بدون تعهد زندگی کردن و در نهایت «بیجایگاه» زندگی کردنه، اما باید توجه داشت که ما بزرگها هم اگر چه متعهدانه زندگی میکنیم (یا لااقل ادعاشو داریم) اما ما هم «بیجایگاه»ایم. همه رو هواییم «بیجا»ییم، «بیقرار»یم (بنابراین پناهی نیست، نه آغوش بزرگی نه معصومیت لبخند کودکی). این خصیصه روزگار ماست. در آغوش گرم بزرگمنشان «قراری» وجود نداره؛ پاسخ یا آرامشی. ما همه همتراز و همدردیم. ما در شرایط غیر قابل تصوری زندگی میکنیم. چیزی که جا و قراری نداشته باشه «وجود» نداره و تمام تراژدی همین جاست، ما وجود داریم و وجود نداریم. همه دردها از همین جا بلند میشه. تن میگه هستیم، روان میگه نیستیم. نیست هستیم. من، تو، فرد، جمع، دولت، مردم، جوانها، پیرها، فرهنگ، اقتصاد، اخلاق، سیاست، دین، شریعت ... نیستاند و هستند. فاجعه همین جاست.
۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه
وصف دوست (8): «میثم دعایی»
۱۳۸۹ مرداد ۵, سهشنبه
وصف دوست (7): «محمود نوری»
«ذکر محمود نوری، رحمت الله علیه»
* اصل: نقطه.
** اصل: مَس پراجکتز (Mass Projects). متن مطابق نسخه بوق است.
*** اصل: پول از دهان او بیرون آمدی، چنان که خانه پر پول شدی. متن مطابق نسخه دوغ است.
۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
وصف دوست (6): «پرویز صدیق»
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
وصف دوست (5): «علیرضا کاظمی»
مشخصات رفتاری: گرم. با تربیت (منظورم مقابلِ بیتربیت نیست، یک جور طبیعت احترام برانگیزه). مستعد. کوشا. خودساز. باانگیزه. معصوم. خام. سالم. موفق (خلاف من که: پخته، بیمار، شکسته). اگر من پیر باشم، عدهای کودک، علیرضا جَوون. کسی که میخواد سازوکار دنیا رو کشف کنه، با عشق، با علم، با مذهب. با خواستن.
علیرضا کارشناسی فیزیکشو سنندج گرفت، ارشدشو (فُتونیک) شهید بهشتی میخونه و احتمالاً تا سمت دکترا هم میره. منو یاد نیوتن میندازه. که از افتادن سیبی از درخت (طبق قول مشهور) فرمولی برای جاذبه بین اجسام ارائه کرد (درسته آقای فیزیسین؟). ولی همه چیزو نمیشه با فیزیک توضیح داد. با شیمی و ریاضی هم نمیشه. با جامعهشناسی و روانشناسی و بقیهشم نمیشه. با، اما، «زندگی کردن» میشه؛ با عمق جان زندگی کردن؛ از بند و قیدها آزاد بودن و از دستورالعمل سر پیچی کردن. وقتی کسی زنده بودن رو تجربه کنه و بعد چشماشو باز کنه و اطرافشو ببینه، تفاوتها رو متوجه میشه، نبودها رو.
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
وصف دوست (4): «خودم!»
ادوارد دستقیچی۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه
وصف دوست (3): «سعید برزگری»
مشخصات ظاهری: مو: حنایی. ریش (اگه بذاره، که گاهی وقتا برای ترسوندن بچهها میذاره): حنایی و انبوه. صورت: متناسب. چشمها: قهوهای روشن، ریز و گونهها برجسته (باعث میشه همیشه خندان به نظر بیاد). ابرو: پیش آمده. پوست: روشن. قد: متوسط. اندام: نه چاق-نه لاغر و عضلانی (گویا یه زمانی بوکس کار میکرده). کلاسیکپوش (با جین ندیدمش). تمیزپوش.
مشخصات رفتاری: راحت. خندان. خوش برخورد. گرم. عاقل. اینتراکتیو (متعامل). ساده. متواضع. آسانگیر. همراه. مهربان. همه اینها در جمع، اما اگه باهاش بیشتر از نزدیک آشنا بشین: بافکر. ایدهمند. سالم. متعهد.
من سعید رو از 81 میشناسم. همکلاسی هم بودیم. میگم بودیم چون به سرعت تبدیل شدیم به دو تا قناری! دو تا قناری تو برهوت دانشگاه. اگه بدونین این دو تا قناری با هم چی جیکجیک میکردن. با هم از فلسفه، هنر نو، موسیقی و ادبیات جیکجیک میکردن! البته بین دانشجوهای معماری این بحثها همیشه هست اما دیالوگ نیست. مونولوگه. یعنی هر کس نظرشو ابراز میکنه و تمام. خطابهست بیشتر و سخنرانی. اما طبع دموکرات سعید و اخلاق سقراطی من باعث میشد وقتی درباره چیزی نظر میدیم با هم دنبال جواب باشیم. خیلی آزاد و رها. سقراط به ما درود میفرستاد.
(توصیههای یک همجنسبازو گوش کنین و از سقراط بخونین! اون توی یونان زندگی میکرد تقریباً 400 سال پیش از میلاد. یک مرد عادی بود. قد کوتاه و تقریباً زشت. و سرآخر در دادگاه به جرم گمراه کردن جوانها به مرگ محکوم شد. نه مثلاً به خاطر تبلیغ همجنسگرایی که اون موقع نه تنها مقبوح نبود که ممدوح و مورد ستایش هم بود (فیلم اسکندر رو دیدین؟)، بلکه به خاطر تأثیر شگرفی که حرفاش روی جوونها داشت و اونها رو سحر میکرد. سحر تفکر منطقی و فهم درست. اونو محکوم کردن که عقاید جوانها رو درباره خدایان به بازی میگیره و به اونها چیزهایی یاد میده که به درد زندگیشون نمیخوره و به سرگرمی و بطالت، جوونی اونها رو تلف میکنه. البته درست بود. اونها توقع داشتن سقراط چیزی یاد بده که بشه پول ازش درآورد. حتی اون موقع کسانی بودن (سوفسطاییان) که سخنوری رو به عنوان راهی برای متقاعد کردن دیگران به صورت حرفهای آموزش میدادن تا در دادگاهها و مجامع عمومی (که اون موقع در یونان فراوون بود) اشخاص بتونن از هر دعویای دفاع کنن و پول دربیارن (مث وکالت در امروز). اونا میتونستن طوری استدلال کنن که حقیقت، زشت، و مصلحت، زیبا به نظر برسه. اونا میتونستن هر چیزی رو ثابت کنن، فارغ از این که درسته یا نادرست، به کمک مهارت سخنوری.
اما خرمگس (که لقب سقراط بود، لقبی که اونا بهش داده بودن) مزاحم بود. اون مث یه جواهرشناس همه گزارهها رو میسنجید و این کار رو با کمک خودت انجام میداد. این بود که سحر میکرد و عده زیادی مقهور فراستش بودن. سرآخر هم در بین همون جوونهایی که دلبستهش بودن جام شوکران رو به خاطر حکم محکومیت دادگاه سرکشید. جالبه بدونین سقراط و شاگردش افلاطون که بحثها و عقاید استادشو جمع کرده از پایههای حکمت و فلسفه اسلامی به حساب میآن).
سعید رو راهب مینامم. یک جور رهبانیت در سعید هست. طوری که خیلی راحت میشه تصور کرد پارچه زرد یا اُخرایی رنگی رو به خودش پیچیده و با سر طاس و لبخندی به پهنای صورت عین راهبهای بودایی، کف دستاشو به هم میچسبونه و تعظیم کوچولویی میکنه. راهب که میگم به این خاطر نیست که سعید آدم آرومیه (اگرچه آدم آرومیه) یا عقاید بودایی داره یا گوشت نمیخوره! در عمق رفتار سعید، در تصمیمگیریهاش، در اظهارنظرهاش، در کارهایی که نمیکنه و در کارهایی که میکنه، یک جور تعهد، تعهد به ذات اخلاق جهان، یک جور بسندگی، میشه دید. البته اگه چشماتون اعماق رو بتونه ببینه.
مسأله دیگهای که باید بهش بپردازم تعهده. تعهد در رفاقت (و احتمالاً خیلی چیزهای دیگه) تصویریه که سعید رو تو ذهن من از بقیه جدا میکنه. البته همه شما تو رفاقت آدمای متعهدی هستین (آره قربونش برم!) اما در مورد سعید، یک رنگ پسزمینه خاصی داره، یک رنگ پسزمینه انسانی. درشت و نزدیک نیست که بشه لمس کرد، در پسزمینهست، پرده بزرگی در پسزمینهست. اینه که باید بگم بخش زیادی از سعید کشف نشده. یا بهتره بگم: دیده نمیشه. پشت خندههای آسان و ساده و شوخیها و حرفهای معمولی و همیشگی پنهان شده، یک ذات متعهد.
اینجا وبلاگشه
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه
وصف دوست (2): «رضا حشمتی»
مشخصات ظاهری: گاهی خوشپوش (اگه خوشپوشی لزوماً به معنای لباس مد پوشیدن نباشه)؛ بیشتر وقتا مناسبپوش (البته غیر از خوابگاه دانشجویی دانشگاه گیلان، با اون زیرپوشای رکابی که زار میزد به تنش و شلوارهای ورزشی که به تور دروازه فوتبال میمونست)؛ توی لباس رسمی، خوب؛ جزو کوتاه قدها حساب میشه. اندام: اگه تا حالا چاق نشده باشه توی سایز خودش نه چاق نه لاغر. صورت: دارای تناسب، فاقد آفساید تابلو، مردانهتر از صورت معمولی (بهخاطر فاصله دماغ تا دهن بیشتر و ریشی که هر قدر هم کوتاه کنه باز سیاهیش میزنه)، در کل خوشتیپ (احتمالاً از دید یه دختر همقد!).
مشخصات رفتاری: خوب چیز تعریف میکنه. اگه جوک تعریف کنه اونو توی ذهنت به عنوان یه دلقک که میتونه آینده خوبی داشته باشه طبقهبندی میکنی؛ به قول خودش رسوبات بازماندهی (شاید هم فعال، کی میدونه؟) شیطنتهای دوران نوجوانی. معمولاً آروم، طوری که نمیتونی حدس بزنی چی میخواد بگه؛ بهطور کلی درونگرا؛ به ندرت استعداداشو بروز میده (اگه داشته باشه!)؛ عاقل؛ بیآزار (با ما بیآزار، با خودش یا گربههای محلهشون؟ نمیدونم)؛ در خصوص موسیقی راک، نقاشی آبستره، معماریْ همهجاش، سینمای هنری، اخوان ثالث و علاقهمندیهای خانمهای پا به سن گذاشته میشه به اطلاعاتش مطمئن بود. به طور کلی خوشمشرب؛ مهربان؛ بیکینه؛ فاقد مصلحت اندیشیهای شخصی؛ صبور.
▪ خب ژنرال، به چی فکر میکنی؟
▪ به اینکه ریشام سفید شده.
▪ بابا بیخیال قلبت جوون باشه.
▪ آره قلبت جوون باشه.
▪ چیه؟ غم داری.
▪ نمیدونم.
▪ نمیدونم؟! پس درد داری.
▪ نمیدونم.
▪ پس چی داری؟
▪ شاش دارم.
▪ بابا تو که شادی! همچین یهجوری میگی آره قلبت باید جوون باشه که گفتم چی شده. حالا چی شده؟
▪ نمیتونم زندگی کنم.
▪ چرا نمیتونی زندگی کنی؟
▪ بیخیال، میتونم زندگی کنم.
▪ اِ عجبا! ما رو احمق فرض کردی؟
▪ مسأله همینه، میتونم زندگی کنم اما نمیتونم زنده باشم.
▪ همون، من احمقم! توضیح بده.
▪ توضیحی نداره.
▪ چرا؟
▪ چون توضیح دادنش غیر ممکنه.
▪ خب چرا توضیح دادنش غیر ممکنه؟ توضیح دادن این که چرا توضیح دادنش غیر ممکنه که غیر ممکن نیست.
▪ توضیح دادنش غیر ممکنه چون مربوط به همه زندگی آدمیزاد میشه؛ مربوط به غذا و آب و صبح چه طور از خواب پا میشم و چرا وضع بدین منوال است، نیست. مربوط به احساس آدم میشه؛ این که احساس میکنه زنده نیست، چیزی کم داره، یا چیزی از بین رفته، یا دیگه به دست نمیآد. توضیح این که اون چیز چیه هم غیر ممکنه. خلاصه وضعیت غیر ممکنیه.
▪ باریکلا. حسابی توضیح دادی!
▪ (با خنده) خواهش میکنم.
▪ حالا چیکار باید کرد؟
▪ چی رو چیکار باید کرد؟
▪ یکی به من بگه مگه مغز پاریکال خوردی اومدی با این مصاحبه میکنی. حالا چیکار باید کرد؟ یعنی حالا که وضع موجود وضع غیر ممکنیه و زندگی کردن بدون زنده بودنه، چهکار باید کرد؟
▪ بایدی در کار نیست. از باید ماید گذشته، وضع غیر ممکن باید ماید سرش نمیشه. کاری نمیشه کرد.
▪ یعنی چی؟
▪ یعنی این که کاری نمیشه کرد.
▪ خُب منظورتون چیه؟ یعنی مث یه گول و گنگ با دستای باز و چشمای خیره وایستیم و روبرومونو نگاه کنیم، منظورت از کاری نمیشه کرد اینه؟
▪ نه، اما هر کاری هم بکنی بهتر از اینی که میگی نیست، چون هیچ چیزی به چیز دیگه ترجیح نداره.
▪ یعنی چی، یعنی لذت به درد، عدالت به ظلم، راستی به دروغ، وفا به خیانت برتری نداره؟ عجب حرفی میزنی.
▪ برتری داره، اما چیزی که فقط تو ذهن ممکنه و امکان عملی شدن نداشته باشه فرقی با ناممکن نداره؛ اینه که میگم وضعیت ناممکنه و کاری نمیشه کرد و عملاً چیزی به چیزی ترجیح پیدا نمیکنه.
▪ عجب! ولی همین الان توی دنیای ما خوب خوردن و خوب پوشیدن و خوب کردن به نداشتن اینها ترجیح داده میشه.
▪ ظاهراً ترجیح داده میشه اما در باطن کسی که آروم نشده، کره ماه هم بره مرض و درد رو همراه خودش میبره. ناآرامیش رو همراه خودش میبره. برگشتیم سر منزل اول، میتونی زندگی کنی اما نمیتونی زنده باشی. هیچ کسی نه آروم شده، نه میشه، نه امکان شدنشو داره.
▪ چه بد. خُب حالا چهکار باید کرد؟
▪ برگشتیم باز سر خونه اول: بایدی در کار نیست. کاری نمیشه کرد.
▪ یعنی میگی مث مردهها دراز بکشیم تو تخت و سقفو تماشا کنیم؟
▪ هرجور راحتی؛ هرجور راحتی عمل کن. به عشقت بچسب. خودتو از تعهد به خدا و جامعه و فرد جدا کن. این پایان تاریخه. آخرین قطعات شب…
▪ به نظرت میشه از تعهد خدا و جامعه و فرد جدا شد؟
▪ ممکنه، بههرحال اگه نشی خودتو بیهوده فرسوده میکنی. اشتباه نکنی، من مخالف «دین و آیین» نیستم، بلکه دیندار نمیشه بود. میفهمی؟ «امکان» دیندار بودن وجود نداره. گمشدهای که در بیابون بیآب و علف، تشنه و گرسنه با مرگ روبروئه آداب بهجا نمیآره.
▪ اما دین آداب نیست. اصل دین ایمانه.
▪ ایمان به چی؟ ایمانِ خالی بیمعناست.
▪ ایمان به خدا و روز نهایی. نمیشه توی همین دنیایی که میگی، زندگی کرد و این ایمانو حفظ کرد؟
▪ خودت میگی: زندگی کرد. زندگی کردن در این دنیایی که من میگم، در این تاریخ، با زنده بودن جور در نمیآد. میدونی که زنده بودن آدم طوریه که برای خودش نمیتونه زنده باشه، باید برای یکی دیگه زندگی کنه که بتونه زنده باشه. اسم دیگهش هست عشق. تعهد صورت عقلی این قضیهس، و ایمان صورت غیر عقلیش. وقتی میگم نمیتونی زنده باشی یعنی نمیتونی تعهد داشته باشی، نمیتونی ایمان داشته باشی و نمیتونی عشق داشته باشی. چه بخوای و چه نخوای... شیرفهم شد؟
▪ بله شیرفهم شد. اما...
▪ اما چی؟
▪ به نظرت اون آدمی که تشنه و گرسنه در بیابون گم شده بود نمیتونست تعهد یا عشق یا ایمان داشته باشه؟
▪ اگه خودش در بیابون تنها بود شاید. ولی وقتی همراه با همه آدمهاست، نه.
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
وصف دوست (1): «ایمان پورقلیزاده»
من ایشون رو از سالها پیش میشناختم. آدم ناراحتی بود. مدام زر میزد، یعنی که نمیشد شما یه بار اونو ببینین و یه چند ساعتی ساکت باشه. همهش هم غر میزد. از همه چیز اشکال میگرفت، به هیچ چیز راضی نبود. خدا روحشو به آرامش ابدی برسونه! خیلی باحال بود، یعنی اگه حال داشت مثلاً از سفری چیزی برگشته بود، محالِ ممکن بود سرتونو با داستانها و خاطرهها و صحبتهاش گرم نکنه. آدم تنهایی بود، در عین حال که دوست و رفیق زیاد داشت. خیلی زجر میکشید. معلوم نبود، از همه چیز زجر میکشید. چیزایی که ما رفیقاشو ککمونم نمیگزید اونو آتیشی میکرد. خیلی عجیب بود. هر وقت میدیدیش پُر بود ازین قضایا. فکر کنم خیلی حساس بود. این اواخر بیشترم شده بود. بعضی از رفیقاش دیگه کنارش گذاشته بودن. نمیخواستن تحت تأثیر این همه عصب و تشنج باشن. و اون مدام گداختهتر میشد، مث یه کوره ذوب آهن -خدا بیامرز- خیلی جوش زد یعنی بیش از حد توانش. چی میگن: خوشیای از دنیا ندید، حتی از رفیقاش. بیچاره! بهش نزدیک نمیشدن، میترسیدن، از بس که لهیب داشت. دست خودش نبود. ذاتاً معصوم بود. این خیلی سخت بود، من از اول میدونستم... ببخشید -یه لحظه- یادش افتادم بغضم گرفت. خیلی دلم براش میسوزه، یعنی چون میدونستم خیلی سختی میکشه؛ از زندگی کردن؛ آخر دووم نمیآره. داشت میرفت هندوستان. از همه چیز بریده بود، تو دریا غرق شد.

