صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب تقدیم به.... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تقدیم به.... نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

پاییز

تقریبا تمام کتابهامو دادم رفیقم بذاره توی کافی‌شاپش. کنار میزا. دم دست ملت. شاید یه نفر اتفاقن برداره بخونه کتابی رو که من دوس داشتم زمانی. خوندم زمانی. توی اون سیاهی و تاریکی. با نور کم یه شمع.
و البته تنها باشه ترجیح میدم. و یا با یکی که سکوت بین‌شون زیاد هست. نه ازون کسایی که می‌شینن و اظهارنظرهای روشنفکری‌شون گل می‌کنه.
هوا داره سرد می‌شه. احتیاج به لباس گرم هست. ژاکت. بارونی. غصه.
یاد قدیم بخیر. یاد ایمان بخیر. سکوت بین ما زیاد بود.

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

نوشتن از چیزهایی که وجود ندارند - دو

«نمی‌دونم». شاید اگر این کلمه رو 10 سال پیش می‌فهمیدم الان پیرمردی 70 ساله بودم. شاید 10 سال پیش چیزها می‌تونستن هیجان‌زده‌م کنن، چیزها می‌تونستن بترسونن‌م، امیدی بود... هدفی. اما در آستانه 30 سالگی چیزها فقط به هم ریخته‌ن و من نگاهشون می‌کنم. برای فهمشون -اگه بخوام بفهمم- همون‌قدر باید زور بزنم که تو 17 سالگی می‌زدم و سر آخر به قدری به هم می‌ریزن که «نمی‌دونم».

بارها به خودم گفته‌م اگه غم‌ها گلومو فشار نمی‌دادن الان به اینجا رسیده بودم؟ 10 سال از زندگیمو به باد دادم و تهش یک ویرانه باقی گذاشتم. دلیلش چی بود؟ دارم نگاه می‌کنم و می‌بینم که «نمی‌دونم». این زندگیه. من اینجا وایسادم؛ مات، مبهوت، خمار، بی‌اعتنا.

و تو از من می‌خوای که موضع بگیرم. درحالی که نمی‌تونم حتی عصبانی باشم. دست از سرم بردار. من راهی بلد نیستم. تنها، تنها با آخرین رمقم دارم سعی می‌کنم سنگ پی رو نگه دارم. چرا متوجه نشدی زمان آرمان‌های باشکوه گذشته. تو که باهوش هستی. به ضعف خودت ایمان بیار. همونطوری که من آوردم.

ادامه دارد…

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

نوشتن از چیزهایی که وجود ندارند - یک

سلام

اگه همین «سلام» برای اول کار کافی نیست، یه لبخند هم باهاش هست، مث وقتی که از نزدیک همو می‌بینیم. و وقتی که همو می‌بینیم بغلت می‌کنم، مث یه رفیق، مث یه گنج.
اون چند لحظه رو برای همیشه دوست دارم، همون لحظه‌های اول؛ از دور دیدن، خندیدن، فریاد شادی کشیدن، «سلام رفیق» گفتن، بغل کردن، شادی رو تو چشمای هم پیدا کردن... دوس دارم این لحظه‌ها کش پیدا کنه، سوزن گرامافون همونجا گیر کنه و هی تکرار بشه و تکرار بشه و تکرار بشه. ابدی بشه.
نمی‌خوام به بعدش برسم. به زمانی که روبروی هم می‌شینیم و از درون هم جستجو می‌کنیم و به «سنجش» می‌افتیم، گیرم ناخودآگاه.
من روبروی تو نیستم برادر.

ادامه دارد...

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

وصف دوست (9): «وحید رضایی»

Springزندگی یک فنر

خوش‌تیپ، خوش‌پوش، سر به هوا (به نظرم ترجیح می‌ده سر به هوا نشون بده)، گرم، خوش‌مشرب، از همه مهم‌تر صادق. رُک (البته شاید، برخورد نکردم)، بدون پشت پرده (به نظر من)، و کمی خُل‌ وضع! همیشه یا اغلب اوقات خندان (شاید علی‌رغم میل باطنی‌ش. از اینکه همیشه راضی و خوشحال به نظر برسه راضی نیست، اینو توی یکی از sms هاش گقت. پس چرا اغلب خندانه؟ ما ازش این انتظارو داریم؟)، بی‌ریا. و در یک کلمه: دوست‌داشتنی. می‌دونم زیاد کار می‌کنه. زحمت می‌کشه، از اعصاب و وقت و توانش زیاد مایه می‌ذاره.

عده‌ای از آدما هستن، بدون ترس، خودشونن. وقتی چیزی رو دوست دارن می‌گن دوست داریم، وقتی بدشون بیاد می‌گن بدمون می‌آد. بدون اینکه محاسبات پیچیده‌ای رو انجام بدن که همچین حرفی آیا شأنی به من می‌ده یا شخصیت و محبوبیت منو مخدوش می‌کنه. این چنین آدم‌هایی «بی‌جایگاه» به نظر می‌رسن. دنبال شخصیت نیستن. به همین خاطر به نظر منفعل، خود کم‌ بین، لوده و خُل وضع می‌آن، اما حقیقت اینه که اونا «بی‌هراسن». بی‌هراس از قضاوت دیگران، خودشونو زندگی می‌کنن، حرف‌های احقانه می‌زنن، به فکر اعتبارشون نیستن و هنوز روش زندگی کودکی رو همراه خودشون دارن. من فکر می‌کنم این فرشته‌های خندان خیلی سالم‌تر از آدم‌های شخصیت‌دار و با اِهنّ و تُلپی مثل منن. وحید از این دسته آدماست: بی‌هراس.

فنر عزیز! تو رو فنر نامیدم به خاطر انرژی و شادی‌ای که نشون می‌دی. عینهو یه فنر. کافیه انرژی اولیه رو بهت بدن تا خودت بری. بگیری و بری سرخوشانه. فنر، جهنده بی‌مبالات!

وحید رو دوست دارم. اون کودک آزادیه (در رفتار و روانش) که من نمی‌تونم باشم و من پیر آگاهیم که اون نمی‌تونه باشه. آدمای بی‌هراس آدمای بی‌تجربه‌ن (بی‌تجربه در اینجا صفتی با بار منفی نیست بلکه یک تشریح وضعیته). اون‌ها مثل ما (من) از تجربه مسخره شدن موقع یک اظهار نظر یا عمل نادرست و احمقانه به این نتیجه قطعی نمی‌رسن که «دفعه دیگه این‌طور عمل نکن»؛ مثل کودک؛ برای کودک «جیزه» معنایی نداره. اونها هراسی از اونچه برای بقیه وارد شدن به اون باعث عدم تعادل، بی‌ثباتی و مورد تمسخر قرار گرفتن می‌شه ندارن، اونها «بی‌ثبات»، «بی‌قرار» و «بی‌جای‌گاه»ن. این رابطه با اون‌ها رو برای پیرهای آگاه سخت می‌کنه. با آدم‌های کودک‌منش چطور باید رفتار کرد؟ کودک به چیزی تعهد نداره. چون تعهد متعلق به عقله. این باعث می‌شه نزدیکی به افراد کودک‌گونه سخت باشه. آیا به اون‌ها باید گفت متعهد باشین و بزرگ بشین؟ سؤال سختیه.

درسته که کودکانه زندگی کردن، بدون تعهد زندگی کردن و در نهایت «بی‌جایگاه» زندگی کردنه، اما باید توجه داشت که ما بزرگ‌ها هم اگر چه متعهدانه زندگی می‌کنیم (یا لااقل ادعاشو داریم) اما ما هم «بی‌جایگاه»ایم. همه رو هواییم «بی‌جا»ییم، «بی‌قرار»یم (بنابراین پناهی نیست، نه آغوش بزرگی نه معصومیت لبخند کودکی). این خصیصه روزگار ماست. در آغوش گرم بزرگ‌منشان «قراری» وجود نداره؛ پاسخ یا آرامشی. ما همه هم‌تراز و هم‌دردیم. ما در شرایط غیر قابل تصوری زندگی می‌کنیم. چیزی که جا و قراری نداشته باشه «وجود» نداره و تمام تراژدی همین جاست، ما وجود داریم و وجود نداریم. همه دردها از همین جا بلند می‌شه. تن می‌گه هستیم، روان می‌گه نیستیم. نیست هستیم. من، تو، فرد، جمع، دولت، مردم، جوان‌ها، پیرها، فرهنگ، اقتصاد، اخلاق، سیاست، دین، شریعت ... نیست‌اند و هستند. فاجعه همین جاست.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

وصف دوست (8): «میثم دعایی»

سينک نبوغ و جذابیت در ماهیتابه‌ نشسته ماه پیش
مشخصات ظاهری: زیبا. خوش‌تیپ. خوش‌پوش. قد: بلندتر از متوسط. مو: سیاه. چشم: قهوه‌ای روشن. بینی: قلمی. ابرو: پُر. پیشانی: بلند. اندام: متناسب با اندکی شکم (که قبلاً نداشت). دست‌ها -به‌طور خاص- مردانه.
مشخصات رفتاری: خوش برخورد (در حد پسر پادشاه!). کمی با تبختر و مغرور (شاید تأثیر ذاتی زیبایی باشه). اما متعامل و همراه. نکته‌ پرداز، شوخ و خندنده. خوشحال (اغلب). صمیمی و دوست داشتنی.
ما با هم خیلیه که رفیقیم، از 79. از دانشگاه گیلان. زمانی که هر دو بچه‌های معصومی بودیم و جاه‌طلب و در عین حال احمق. فضای خوابگاه بلوک 2، اتاق 102 با جمع «رضا ‌زارع» و «احمد صادقی» و «کریم ‌دادگر» و «شعبان ‌عظیمی» و من و میثم و دیگران هنوز برام روشنه. 2 سال تو اون خوابگاه خاطرات زیادی رو می‌سازه. خوابگاهی که توش «ایمان» و «رضا» و «محمود» هم بودن. یک سرنوشت مشترک و یک دوره مشخص. اگه بخوام ازش خاطره بگم مث باز کردن یه بغچه قدیمی از یک کمد قدیمیه. لباسهایی که برات کوچک شده، چروک‌هایی که اُتو می‌خواد و رنگ‌هایی که از مُد افتاده.
میثم از اون استعداداییه که به جای این که تو یه گلخونه یا زمین کشاورزی بار بیان تو جنگل کاشته می‌شن؛ خودرو و پر از پیچ و تاب؛ خشن و بدوی و به همین خاطر مغرور و پیش‌بینی ناپذیر. درختی که هیچ ‌وقت میوه‌شو راحت نمی‌شه به ‌دست آورد.
آخرین بار، آخرین بار که تهران بودم دیدمش (بهمن 86). اون کارشناسی ارشدشو (خاک‌شناسی) تموم کرده و نمی‌دونم الان پی چیه؟ دکترا یا زن گرفتن؛ شایدم فرنگ. اونو میدون ولی‌عصر دیدم. قرار گذاشته بودیم روبروی سینما قدس. مث دو تا رفیق که از جنگ (حساب کن ویتنام!) جون به در بردن هم‌دیگه رو بغل کردیم؛ به خاطر یه گذشته مشترک؛ چیزی که من بهش می‌گم یه دفترچه خاطرات مشترک. راه افتادیم. مهربانانه با من برخورد می‌کرد. همیشه همین‌طوره، زود احساساتی می‌شه، مث بچه‌ها. هر وقت می‌بینمش پرت می‌شم توی خوابگاه 102. با هم رفتیم خونه رفیقش، جایی که خودشم اون‌ جا بود، برای چند روز. خونه مث یه سطل آشغال به هم ریخته بود. میثم هنوز همون میثم بود؛ بیرون: مرتب، باکلاس و جذاب؛ درون: شلخته، بی‌خیال و حتی بی‌فکر. احتمالا فقط یه نابغه می‌تونه نمره‌های درسی خوب و فعالیت‌های دانشگاهی موفق و… مث میثم داشته باشه در حالی ‌که ظرف‌هاش یک‌ ماه توی ظرف‌شویی گند بزنن و شورت و زیرپیراهنش در حکم دستگیره و سفره غذا باشن و با همه این احوال وقتی با من می‌آد بیرون شلوارش اُتو کشیده و پیرهنش با جلیقه‌ش سِت باشه؛ این زمانی بود که من همه رو تو پارک دانشجو جمع کرده بودم. وقتی دوش به دوش هم داشتیم به سمت جمع بچه‌ها می‌رفتیم و می‌دونستم همه توجه‌شون به این رفیق خوش‌پوش و خوش‌تیپ من جلب شده، با خودم می‌گفتم کاش شیوه منحصر به‌ فرد این «مغز» رو در رفع و رجوع معضلات عظیم بشریش دیده بودن. با این حال ما با لبخند شیرین و برخورد سحرانگیز یک ذهن پاک! وارد جمع شدیم. همه چیز اون‌ طوری پیش می‌رفت که همیشه پیش می‌رفت. کاملاً مورد توجه بود، جذاب بود، خون‌سرد بود و اظهار نظرهای پرحرارت‌شو می‌کرد و من بهش نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم از جذابیتش، از این‌ که رفیق منه و از حماقت دست جمعی‌مون!
فکر کنم با این پست به اندازه کافی انتقام‌مو ازین خرس وحشی گرفتم! چرا؟ چون من همیشه عاشق این پسر بودم. عاشق بچه درونش بودم؛ جذابیت خاصش. اما اون مث یه بچه از زیر این محبت غیرپدرانه! در می‌رفت؛ با هوش و در عین حال بی‌رحمی یک بچه؛ بی‌رحمی یک معصومیت کور، معصومیتی که امکان نداره بتونی بهش جهت بدی.

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

وصف دوست (7): «محمود نوری»

الفی اتکینز  اَلفی اَتکینز
مشخصات ظاهری: قد: متوسط یا کوتاهتر. رنگ صورت: تیره. مو: قهوه‌ای، لخت و معمولاً کمی بلند. اندام: نه چاق نه لاغر. معمولی پوش. کلاسیک پوش. مرتب پوش.
مشخصات رفتاری: مؤدب، مهربان و روی اعصاب! با این حال دوست داشتنی. ما 3 ماه تابستون 84 رو با هم زندگی کردیم (سر یک پروژه تحقیقی) و من گاهی دلم برای اون 3 ماه تنگ می‌شه. خاطره مشترک با مزه‌ای بود. با هم به روستاها می‌رفتیم، عکس می‌گرفتیم ، مینی‌بوس سوار می‌شدیم و تو قهوه‌خونه ناهار می‌خوردیم. بعد توی یه زیر زمین اجاره‌ای در حالی که صاحب‌خونه‌ش که پیرزنی بود، و پسر صاحب‌خونه‌ش، و احتمالاً بقیه اعضای خانواده‌ی صاحب‌خونه‌ش، معتاد بوده‌ن؛ تایپ می‌کردیم، عکس copy paste می‌کردیم و فیلم از کلوپ می‌گرفتیم و تماشا می‌کردیم. شب‌ها چایی تو استکان‌های کمر باریک می‌ریختیم و سر مسائل اجتماعی و انسانی و تقابل سنت و مدرنیته بحث می‌کردیم! آره دوران با مزه‌ای داشتیم.
محمود معمولاً تهرانه و احتمالاً آخرشم رئیس یه شرکت معماری می‌شه! یا توی سازمانی چیزی، کارشناس می‌شه. توی اون بحث‌های شبانه در مورد آینده خودمون، آینده کارمون، آینده معماری، آینده ایران و آینده دنیا زیاد بحث کردیم! و من متوجه شدم محمود خیلی خوب فکر می‌کنه و اگه بتونه خیلی خوب هم عمل کنه می‌شه تصور کرد اون بحث‌ها بی‌فایده نبوده!
حدس می‌زنم کارشناسی ارشد بگیره، چند سال بعدش دکترا هم بگیره و نهایت وقتی همو می‌بینیم دوباره 3 ماه بریم توی روستاها کار کنیم! امیدوارم همین‌طور بشه. اونو راحت می‌شه خندوند و این موهبت بزرگیه، هم برای اون هم برای رفیقاش.

«ذکر محمود نوری، رحمت‌ الله علیه»
آن مجذوب قرارداد، آن مصلوب حضرت استاد، آن قبلۀ بی‌کار، آن نطفۀ* معمار، آن خویشتن کشتۀ دردِ پیزوری، لطیف عالَم، محمود نوری -رحمت الله علیه- یگانۀ عهد بود و هندسۀ وقت و ظریف اهل رفاقت و قرین اهل محبّت؛ و ریاضتی شگرف و معاملتی پسندیده و نُکَتی عالی و رموزی عجب و نظری صحیح و فراستی ثاقب و عشقی باحرارت و شوقی بی‌بدایت داشت؛ و مشایخ بر تقدیم او در کسب متفق بودند و او را «امیر الکُنترات» گفتندی و «قمر المهندسیه». مرید رضا حشمتی بود و [صحبت] پرویز صدّیق یافته و از اقران جواد بود و در طریقتِ ماست‌مالیّه مجتهد بود و صاحب مذهب؛ و او را در طریقت ماست‌مالیّه براهینی قاطعه هست و حجتی لامعه. و قاعده مذهبش آن است که مبلغ معاملت را بر مقصد مجاهدت تفضیل نهد؛ و معاملتش موافق رضای حشمتی است -غفر الله ذنوبه- و از نوادر طریقت او یکی آن است که پروژت** بی‌ایثار حرام داند و در هر پروژت، ایثار دوستان فرماید بر حقّ خویش، و گوید: «ایثار پروژت با درویشان فریضه است و تک‌خوری ناپسندیده». و او را نوری از آن گفتند که چون شب تاریک سخن گفتی، نور از دهان او بیرون آمدی، چنان که خانه روشن شدی***. و نیز از آن نوری گفتند که به نور فراست از اسرار معاملت خبر دادی. و نیز گفتند: او را دفتری بود در کریم‌خان که همه شب آن‌جا عزلت گزیدی و خلق آن‌جا به نظاره شدندی. به شب نوری دیدند که می‌درخشیدی و از دفتر او هم‌چون لیزر به بالا بر می‌شدی.

* اصل: نقطه.
** اصل: مَس پراجکتز (Mass Projects). متن مطابق نسخه بوق است.
*** اصل: پول از دهان او بیرون آمدی، چنان که خانه پر پول شدی. متن مطابق نسخه دوغ است.

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

وصف دوست (6): «پرویز صدیق»

Mickal Mackuمردی در آستانه‌ی شدن
مشخصات ظاهری: قد: متوسط یا کمی بلندتر. پوست: روشن. مو: خرماییِ روشن. رنگ چشم: قهوه‌ای روشن (اگه اشتباه نکرده باشم). صورت: در محدوده کوچکی متناسب! (شاید خودش بگه نامتناسب!). اندام: معمولی، نه چاق نه لاغر. شیک‌پوش. مُدپوش. زرق و برق‌دار!
مشخصات رفتاری: خندنده! در جک تعریف کردن و دلقک‌بازی استاد؛ کاری که به راحتی از پسش برمی‌آد و احتمالاً این تنها کاریه که می‌تونه به راحتی از پسش بربیاد! نگران (همیشه خدا یک چیزی باید پس ذهنش نگرانش کنه، این می‌تونه رفتن به دستشویی باشه، موجودی کیف پولش باشه یا زندگی در خراب‌شده‌ای مث ایران، به قول خودش). هیجانی. عجول. وقتی جدی می‌شه، نالنده. نالنده به شکلی که به نظرتون برسه هیچ‌ کاری براش نمی‌شه کرد. از اون نوعی که به نظرتون برسه تنها پیشنهادی که می‌تونین بهش بکنین خودکشیه!
پرویز سعی داره به دنیا گیر بده. به عالم. به همه‌چی. عصبانی می‌شه، خون خونشو می‌خوره، فحش می‌ده. مثلاً به چی؟ به طرح امنیت اجتماعی (که گشت‌ها گیر می‌دن به مردم). یک‌ جور حق‌خواهی داره. حق‌خواهی همراه با خشونت. باز کردن دردها و عقده‌ها. این خوبه. یعنی باید به این مسائل حساس بود. ولی من همیشه منتظرم پرویز کشف‌های بزرگتری بکنه. عصبانیتش رشد و بلوغ پیدا بکنه و چشم تیزبینشو نفوذ بده به همه‌جا، به آدمیزاد، به ذات دنیا. دیدن رفتار تحقیرآمیز مأمورِ استحاله شده با مردمِ بی‌خبر و نظر، همه رو عصبانی می‌کنه و از کوره درمی‌بره، اما گلاویز شدن با همه جزئیات، با طومار جزئیاتِ آزار دهنده و بی‌سامان، باعث می‌شه اون جزئیات جای کلیات بزرگتری رو بگیرن. خانه –جانم!- از پای‌بست ویران است. من معتقدم تحقیر کردن یک آدم مث قتل می‌مونه... اما رفتار تحقیرآمیز در همه چیز رسوخ کرده، آیا باید فقط این رفتار رو دید، یک سویه؟ در سطح؟ یعنی یک پالس (همون رفتار تحقیرآمیز مأمور گشت با مردم) ارسال بشه و تو به اجبارِ حس عدالت‌خواهیت بهش جواب بدی و با عصبیت، خودتو خالی کنی؟ نه، این‌جور عصبیت‌ها اگه راه به «زمانه‌آگاهی» نبره، از آدم یه‌ جور احمق می‌سازه؛ یک مهره دم دست برای بازی روزگار که با هر بادی مث خار و خاشاک به هوا می‌برتت و جایی می‌ندازتت سرگردان. باید به ذات چیزها نفوذ کنی. اگرچه عصبانی هم باید شد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

تقصیر تو نیست

بالاخره مجبورم بنویسم. این پوسته متورم بالاخره باید از جایی سر باز کنه. و بالاخره سر باز کرد. دردها ریخت بیرون.
---
گریه‌ت گرفت. و من پشت تلفن می‌شنیدم. اگرچه ساکت بودی. می‌شنیدم. گفتم ایمان! چیه پسر گریه می‌کنی؟ معلوم بود که گریه می‌کردی. خشکم زده بود. قلبم داشت می‌نالید...
---
ازین فاصله بعید، ازین زمان از دست رفته، چطور تو رو پیدا کنم؟ ما تو رو از دست دادیم، ما جمع دوستان، جمع جوانان زنده رشت... همو از دست دادیم. حالا تو رو چطور پیدا کنم؟ خیال‌ها همه باطل شد، امیدها، امیدهای 10 سال پیش، به چیز مسخره نفرت‌انگیزی تبدیل شد. حرف‌ها، بحث‌ها، آرمان‌ها، شوق‌ها، همه گم شد.

حالا باید خط باریک و لاغر زندگی رو ببینیم. درحالیکه شاید قبلا متوهم بودیم زندگی چیزی جمعی و شاده که «با هم» جلو باید برد. گذشت. و قاطعیت سرد این فاصله «گذشته» قابل پر کردن نیست.
---
یک فضای خالی سرد تیره. مثل سردخونه. این سردخونه همون گذشته از دست رفته من و توست. و اون‌جا ما خوابیدیم. جسم‌های شاد ما خوابیده.
از این فاصله چطور می‌تونم تو رو بغل کنم؟ چطور اشک‌های یخ زده‌تو پاک کنم؟ دستم بهت نمی‌رسه لعنتی. دستم بهت نمی‌رسه.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

قبول دعوت

دوست ندیده‌ی وبلاگ‌نویسم هملت از من دعوت کرد برای نوشتن اینکه: «بیا فرض کن به‌ت بگن دو ماه بیشتر فرصت نداری. فرصت نداری زندگی کنی. چه کار می‌کنی؟ چه کارایی می‌کنی؟» و من حقیقتش اگر چه سؤال تازه‌ایی نبود –کما اینکه بارها به «نبودن» فکر کرده‌م- اما مشغولم کرد. این فکر که توی دو ماه «چه کاری» ضرورت داره و چه کاری نه، مشغولم کرد. شب روزی که پست هملت رو خوندم، به‌ش فکر کردم و الان، امشب که توی رختخوابم دراز کشیدم می‌خوام ببینم که «آقای جواد وکیلی» تو قبل مردنت چه کار می‌کنی؟
و جواب اینه:
نه خوبی می‌کنم، نه مال‌مو می‌بخشم، نه حلالیت می‌طلبم، نه می‌رم مث عده‌ای مثلاً جاهایی از دنیا رو که ندیدم ببینم، نه می‌رم توی طبیعت آرامش بگیرم، هیچی. اولویت اول برای من اینه که سه چهار تا از دوستامو ببینم (بدون اینکه البته ازینکه ته خطم خبر داشته باشن).
مثلاً ایمان رو. ایمان بزرگ که همیشه ته خط وایستاده، جلوتر از من.
رضا رو ببینم. همراهم رضا رو. پاک‌ترین 170 سانتی‌متری جهان!
سعید رو ببینم. برهمن خندان. سعید! حقیقتاً که تو خود بودایی!
و نیمای «اصالتاً» هنرمند رو که فکر کنم اگه به قدش گیر بدم ناراحت بشه!
دوست دارم چند روز و هر روز چند ساعت باهاشون حرف بزنم. واقعاً از وجود همدیگه باخبر بشیم. می‌دونین چرا می‌خوام این کارو بکنم؟ شاید اون کلید، اون جمله‌ای که باید بشنوم، توی وجودشون پیدا کردم. این حقیقت داره، نمی‌دونم چی، ولی «این» حقیقت داره.
ما باید همدیگه رو پیدا کنیم. فقط آدم‌هان که می‌تونن به همدیگه کمک کنن و من دوست دارم از همه وجودم با دوستام حرف بزنم. و اونا هم.
بعدش دوست دارم دو سه نفرو ببینم و چند روز باهاشون زندگی کنم. چند تا از نویسنده‌هایی که دوسشون دارم. چند تا از آدمایی که برام جالبن. اگه ممکن باشه. و تمام طلوع‌ها رو...
و دیگه هیچ.
روزهای آخر رو قرآن میخونم.
ممنون هملت.

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

انار

برات انار دون کردم. می‌خوری؟ -خوش‌رنگ و رخشان- خوردنش سخته اما وقتی تو یه کاسه جمع بشه هر قاشقش و هر جرعه آبش آدمو تا عمق زندگی می‌بره و برمی‌گردونه -یا به صورت آب‌ لمبو- اونم تا عمق زندگی می‌بره! «انار» طنین قشنگی داره. میوه مقاومی هم هست.

  6 سال پیش توی سنندج داشتم توی خیابون در احوالات خودم سیر می‌کردم که یکهو چشمم افتاد به چند تا انار خیلی درشت جلوی یه میوه‌ فروشی. رد شدم. با خودم فکر ‌می‌کردم همچین اناری رو دست گرفتن و ورانداز کردن، داشتن همچین اناری، چه حالی می‌ده! تصمیم‌مو گرفتم، برگشتم. اعتماد به نفس‌مو جمع کردم و شبیه یک آدم تحصیل‌کرده و مایه‌دار، 2 تا از انارها رو که از همه بزرگتر بودن و تر و تمیزتر، برداشتم و دادم دست میوه فروشه که بکشه. 2 تاش بیشتر از یک کیلو می‌شد. پولشو دادم و پیروزمندانه و شادمان اومدم بیرون. حالا باید فاز 2 نقشه‌مو عملی می‌کردم. رفتم از یه روزنامه‌‌فروشی روزنامه‌ای خریدم که ورقاش بزرگ و زیاد باشه و در حالی ‌که نحوه پیش بردن مراحل یک بسته‌بندی رو طوری ‌که جلب توجه نکنه، توی ذهنم مرور می‌کردم رفتم توی یه باجه پست. می‌دونین که پست کردن میوه و شکستنی و ریختنی و این‌جور چیزها ممنوعه و اگه صاحب باجه می‌فهمید با یک «نمی‌شه»‌ وظیفه شناسانه و بدون احساس، ایده زیبای منو می‌فرستاد تو باقالیا! من هم بی‌گدار به آب نزده بودم. رفته بودم باجه‌ای که معمولاً از اون‌جا نامه پست می‌کردم و متصدیش احتمالاً همیشه منو در شمایل جودی اَبوت در حال پست کردن نامه به بابا لنگ‌دراز به جا می‌آورد! ازش یه کارتن خواستم -شماره 2- و با بی‌میلی! و آرامش راه‌مو کج کردم و رفتم یه گوشه رو به دیوار. سعی کردم نشون بدم سرم خیلی شلوغه و مشغول درآوردن نامه‌ها و کاغذها و چیزها هستم. بعد شروع کردم به روزنامه‌ها رو مچاله کردن و توی کارتن چیدن. اون وسط یک فضای به قطر 20 سانتی‌متری خالی گذاشته بودم. سعی می‌کردم همه حرکاتم عادی باشه. دست‌مو کردم توی پلاستیک سیاه و انار بزرگه رو با یک حرکتی که معمولاً توی فیلما با صورتی که بی‌خیال داره سوت می‌زنه نشون می‌دن، گذاشتم وسط کارتن. دوباره روش و اطرافش رو با روزنامه‌های مچاله شده پر کردم. طوری که دیگه معلوم نبود. بعد لبه‌های کارتن رو روی هم قفل کردم و رفتم طرف متصدی. با این ‌که می‌دونستم منو می‌شناسه و در نظرش آدم محترمی می‌آم و در کارتن هم بسته‌ست و احتمالاً بی‌ادبیه درشو بخواد باز کنه و توشو ببینه، ولی بازم نگران بودم. خوش‌وبشی کردم و اون هم جواب داد و مشغول چسب زدن در کارتن شد. به خیر گذشت. قند تو دلم آب می‌کردم. پروژه به بهره‌برداری رسیده بود! ماژیکو به من داد تا آدرس گیرنده رو بنویسم. تهران، شهرک اکباتان، فاز 1، بلوک B2، پلاک 66، ایمان پورقلی‌زاده، با تشکر از زحمات نامه‌رسان! و فرستنده: آقای خوشحال.

یک هفته بعد ایمان طی یک تماس تلفنی اعلام کرد از دریافت غیر مترقبه یه همچین نامه‌ای به قدری هیجان زده شده که انار 700 گرمی رو همون‌جا خورده! ایمانو تصور می‌کنم که انار رو می‌شکافه و دونه‌های درشت و براقش توی دستاش می‌ریزه، به صورت اسلوموشن -با قلب سپیدی در سینه‌ش.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

وصف دوست (3): «سعید برزگری»

buddha راهب خندان

مشخصات ظاهری: مو: حنایی. ریش (اگه بذاره، که گاهی وقتا برای ترسوندن بچه‌ها می‌ذاره): حنایی و انبوه. صورت: متناسب. چشم‌ها: قهوه‌ای روشن، ریز و گونه‌ها برجسته (باعث می‌شه همیشه خندان به نظر بیاد). ابرو: پیش آمده. پوست: روشن. قد: متوسط. اندام: نه چاق-نه لاغر و عضلانی (گویا یه زمانی بوکس کار می‌کرده). کلاسیک‌پوش (با جین ندیدمش). تمیز‌پوش.

مشخصات رفتاری: راحت. خندان. خوش برخورد. گرم. عاقل. اینتراکتیو (متعامل). ساده. متواضع. آسان‌گیر. همراه. مهربان. همه این‌ها در جمع، اما اگه باهاش بیشتر از نزدیک آشنا بشین: بافکر. ایده‌مند. سالم. متعهد.

من سعید رو از 81 می‌شناسم. هم‌کلاسی هم بودیم. می‌گم بودیم چون به ‌سرعت تبدیل شدیم به دو تا قناری! دو تا قناری تو برهوت دانشگاه. اگه بدونین این دو تا قناری با هم چی جیک‌جیک می‌کردن. با هم از فلسفه، هنر نو، موسیقی و ادبیات جیک‌جیک می‌کردن! البته بین دانشجوهای معماری این بحث‌ها همیشه هست اما دیالوگ نیست. مونولوگه. یعنی هر کس نظرشو ابراز می‌کنه و تمام. خطابه‌ست بیشتر و سخن‌رانی. اما طبع دموکرات سعید و اخلاق سقراطی من باعث می‌شد وقتی درباره چیزی نظر می‌دیم با هم دنبال جواب باشیم. خیلی آزاد و رها. سقراط به ما درود می‌فرستاد.

(توصیه‌های یک هم‌جنس‌بازو گوش کنین و از سقراط بخونین! اون توی یونان زندگی می‌کرد تقریباً 400 سال پیش از میلاد. یک مرد عادی بود. قد کوتاه و تقریباً زشت. و سرآخر در دادگاه به جرم گمراه کردن جوان‌ها به مرگ محکوم شد. نه مثلاً به خاطر تبلیغ هم‌جنس‌گرایی که اون موقع نه تنها مقبوح نبود که ممدوح و مورد ستایش هم بود (فیلم اسکندر رو دیدین؟)، بلکه به خاطر تأثیر شگرفی که حرفاش روی جوون‌ها داشت و اون‌ها رو سحر می‌کرد. سحر تفکر منطقی و فهم درست. اونو محکوم کردن که عقاید جوان‌ها رو درباره خدایان به بازی می‌گیره و به اون‌ها چیزهایی یاد می‌ده که به درد زندگی‌شون نمی‌خوره و به سرگرمی و بطالت، جوونی اون‌ها رو تلف می‌کنه. البته درست بود. اون‌ها توقع داشتن سقراط چیزی یاد بده که بشه پول ازش درآورد. حتی اون موقع کسانی بودن (سوفسطاییان) که سخنوری رو به عنوان راهی برای متقاعد کردن دیگران به صورت حرفه‌ای آموزش می‌دادن تا در دادگاه‌ها و مجامع عمومی (که اون موقع در یونان فراوون بود) اشخاص بتونن از هر دعوی‌ای دفاع کنن و پول دربیارن (مث وکالت در امروز). اونا می‌تونستن طوری استدلال کنن که حقیقت، زشت، و مصلحت، زیبا به نظر برسه. اونا می‌تونستن هر چیزی رو ثابت کنن، فارغ از این ‌که درسته یا نادرست، به کمک مهارت سخنوری.

اما خرمگس (که لقب سقراط بود، لقبی که اونا بهش داده بودن) مزاحم بود. اون مث یه جواهرشناس همه گزاره‌ها رو می‌سنجید و این کار رو با کمک خودت انجام می‌داد. این بود که سحر می‌کرد و عده زیادی مقهور فراستش بودن. سرآخر هم در بین همون جوون‌هایی که دل‌بسته‌ش بودن جام شوکران رو به ‌خاطر حکم محکومیت دادگاه سرکشید. جالبه بدونین سقراط و شاگردش افلاطون که بحث‌ها و عقاید استادشو جمع کرده از پایه‌های حکمت و فلسفه اسلامی به حساب می‌آن).

سعید رو راهب می‌نامم. یک جور رهبانیت در سعید هست. طوری‌ که خیلی راحت می‌شه تصور کرد پارچه زرد یا اُخرایی رنگی رو به خودش پیچیده و با سر طاس و لبخندی به پهنای صورت عین راهب‌های بودایی، کف دستاشو به هم می‌چسبونه و تعظیم کوچولویی می‌کنه. راهب که می‌گم به این خاطر نیست که سعید آدم آرومیه (اگرچه آدم آرومیه) یا عقاید بودایی داره یا گوشت نمی‌خوره! در عمق رفتار سعید، در تصمیم‌گیری‌هاش، در اظهارنظر‌هاش، در کارهایی که نمی‌کنه و در کارهایی که می‌کنه، یک جور تعهد، تعهد به ذات اخلاق جهان، یک جور بسندگی، می‌شه دید. البته اگه چشماتون اعماق رو بتونه ببینه.

مسأله دیگه‌ای که باید بهش بپردازم تعهده. تعهد در رفاقت (و احتمالاً خیلی چیزهای دیگه) تصویریه که سعید رو تو ذهن من از بقیه جدا می‌کنه. البته همه شما تو رفاقت آدمای متعهدی هستین (آره قربونش برم!) اما در مورد سعید، یک رنگ پس‌زمینه خاصی داره، یک رنگ پس‌زمینه انسانی. درشت و نزدیک نیست که بشه لمس کرد، در پس‌زمینه‌ست، پرده بزرگی در پس‌زمینه‌ست. اینه که باید بگم بخش زیادی از سعید کشف نشده. یا بهتره بگم: دیده نمی‌شه. پشت خنده‌های آسان و ساده و شوخی‌ها و حرف‌های معمولی و همیشگی پنهان شده، یک ذات متعهد.

اینجا وبلاگشه

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

وصف دوست (2): «رضا حشمتی»

pinocchioپدر ژپتو
مشخصات ظاهری: گاهی خوش‌پوش (اگه خوش‌پوشی لزوماً به معنای لباس مد پوشیدن نباشه)؛ بیشتر وقتا مناسب‌پوش (البته غیر از خوابگاه دانشجویی دانشگاه گیلان، با اون زیرپوشای رکابی که زار می‌زد به تنش و شلوارهای ورزشی که به تور دروازه فوتبال می‌مونست)؛ توی لباس رسمی، خوب؛ جزو کوتاه قدها حساب می‌شه. اندام: اگه تا حالا چاق نشده باشه توی سایز خودش نه چاق نه لاغر. صورت: دارای تناسب، فاقد آفساید تابلو، مردانه‌تر از صورت معمولی (به‌خاطر فاصله دماغ تا دهن بیشتر و ریشی که هر قدر هم کوتاه کنه باز سیاهیش می‌زنه)، در کل خوش‌تیپ (احتمالاً از دید یه دختر هم‌قد!).
مشخصات رفتاری: خوب چیز تعریف می‌کنه. اگه جوک تعریف کنه اونو توی ذهنت به عنوان یه دلقک که می‌تونه آینده خوبی داشته باشه طبقه‌بندی می‌کنی؛ به قول خودش رسوبات بازمانده‌ی (شاید هم فعال، کی می‌دونه؟) شیطنت‌های دوران نوجوانی. معمولاً آروم، طوری ‌که نمی‌تونی حدس بزنی چی می‌خواد بگه؛ به‌طور کلی درون‌گرا؛ به ‌ندرت استعداداشو بروز می‌ده (اگه داشته باشه!)؛ عاقل؛ بی‌آزار (با ما بی‌آزار، با خودش یا گربه‌های محله‌شون؟ نمی‌دونم)؛ در خصوص موسیقی راک، نقاشی آبستره، معماریْ همه‌جاش، سینمای هنری، اخوان ثالث و علاقه‌مندی‌های خانم‌های پا به سن گذاشته می‌شه به اطلاعاتش مطمئن بود. به ‌طور کلی خوش‌مشرب؛ مهربان؛ بی‌کینه؛ فاقد مصلحت‌ اندیشی‌های شخصی؛ صبور.
پدر ژپتو؛ کم پدر ژپتو نیست. اگه ژپتوی پیر نجاری می‌کرد، ژپتوی ما دوزنده‌ست. با پارچه‌های زبر و ضخیم مثل برزنت، جلیقه و کیف و چه بسا شورت و شلوار می‌سازه. به صورت کاملاً حرفه‌ای‌یی. فکر کنم سفارشم قبول کنه! خلاصه هیچی از پدر مهربون اما بیچاره و بدبختی مث ژپتوی پیر کم نداره؛ قیافه ژپتویی، قد ژپتویی، رفتار ژپتویی و از همه مهم‌تر پسر چوبی‌ای به اسم پینوکیو. پسرک چوبی‌ای که خودش اونو ساخته و باهاش زندگی می‌کنه. پسری که قراره بعد از این که چندین بار گول گربه نره و روباه مکار رو می‌خوره و سرش کلاه می‌ره، شیوه درست زندگی رو یاد بگیره و تبدیل به یه پسر واقعی بشه؛ فرشته مهربونی بیاد و با چوب جادوییش اونو تبدیل به پسر واقعی‌ای از گوشت و پوست کنه. به نظر شما پینوکیوی پدر ژپتوی ما موفق می‌شه؟ پدر ژپتو منتظر پینوکیوت باش، اون روزی بر می‌گرده.
من و رضا 78 با هم آشنا شدیم. هم‌کلاس بودیم. و بعد رفیق. و حالا به درجه سرهنگی رسیدیم در رفاقت. و بلکه ژنرالی! از بس که با همه بودیم و در عملیات‌های مختلف شرکت داشتیم. رزم مشترک بیهودگی. و حالا هر دو پیر شدیم. دیگه اون یونیفرم و ستاره‌ها و نشان‌ها به تنمون زار می‌زنه. کمرمون دوتا شده. این‌طور نیست رضا؟... می‌بینین که تأیید می‌کنه!
▪ خب ژنرال، به چی فکر می‌کنی؟
▪ به این‌که ریشام سفید شده.
▪ بابا بی‌خیال قلبت جوون باشه.
▪ آره قلبت جوون باشه.
▪ چیه؟ غم داری.
▪ نمی‌دونم.
▪ نمی‌دونم؟! پس درد داری.
▪ نمی‌دونم.
▪ پس چی داری؟
▪ شاش دارم.
▪ بابا تو که شادی! همچین یه‌جوری می‌گی آره قلبت باید جوون باشه که گفتم چی شده. حالا چی شده؟
▪ نمی‌تونم زندگی کنم.
▪ چرا نمی‌تونی زندگی کنی؟
▪ بی‌خیال، می‌تونم زندگی کنم.
▪ اِ عجبا! ما رو احمق فرض کردی؟
▪ مسأله همینه، می‌تونم زندگی کنم اما نمی‌تونم زنده باشم.
▪ همون، من احمقم! توضیح بده.
▪ توضیحی نداره.
▪ چرا؟
▪ چون توضیح دادنش غیر ممکنه.
▪ خب چرا توضیح دادنش غیر ممکنه؟ توضیح دادن این ‌که چرا توضیح دادنش غیر ممکنه که غیر ممکن نیست.
▪ توضیح دادنش غیر ممکنه چون مربوط به همه زندگی آدمیزاد می‌شه؛ مربوط به غذا و آب و صبح چه ‌طور از خواب پا می‌شم و چرا وضع بدین منوال است، نیست. مربوط به احساس آدم می‌شه؛ این ‌که احساس می‌کنه زنده نیست، چیزی کم داره، یا چیزی از بین رفته، یا دیگه به ‌دست نمی‌آد. توضیح این ‌که اون چیز چیه هم غیر ممکنه. خلاصه وضعیت غیر ممکنیه.
▪ باریکلا. حسابی توضیح دادی!
▪ (با خنده) خواهش می‌کنم.
▪ حالا چی‌کار باید کرد؟
▪ چی رو چی‌کار باید کرد؟
▪ یکی به من بگه مگه مغز پاریکال خوردی اومدی با این مصاحبه می‌کنی. حالا چی‌کار باید کرد؟ یعنی حالا که وضع موجود وضع غیر ممکنیه و زندگی کردن بدون زنده بودنه، چه‌کار باید کرد؟
▪ بایدی در کار نیست. از باید ماید گذشته، وضع غیر ممکن باید ماید سرش نمی‌شه. کاری نمی‌شه کرد.
▪ یعنی چی؟
▪ یعنی این که کاری نمی‌شه کرد.
▪ خُب منظورتون چیه؟ یعنی مث یه گول و گنگ با دستای باز و چشمای خیره وایستیم و روبرومونو نگاه کنیم، منظورت از کاری نمی‌شه کرد اینه؟
▪ نه، اما هر کاری هم بکنی بهتر از اینی که می‌گی نیست، چون هیچ چیزی به چیز دیگه ترجیح نداره.
▪ یعنی چی، یعنی لذت به درد، عدالت به ظلم، راستی به دروغ، وفا به خیانت برتری نداره؟ عجب حرفی می‌زنی.
▪ برتری داره، اما چیزی که فقط تو ذهن ممکنه و امکان عملی شدن نداشته باشه فرقی با ناممکن نداره؛ اینه که می‌گم وضعیت ناممکنه و کاری نمی‌شه کرد و عملاً چیزی به چیزی ترجیح پیدا نمی‌کنه.
▪ عجب! ولی همین الان توی دنیای ما خوب خوردن و خوب پوشیدن و خوب کردن به نداشتن این‌ها ترجیح داده می‌شه.
▪ ظاهراً ترجیح داده می‌شه اما در باطن کسی که آروم نشده، کره ماه هم بره مرض و درد رو همراه خودش می‌بره. ناآرامیش رو همراه خودش می‌بره. برگشتیم سر منزل اول، می‌تونی زندگی کنی اما نمی‌تونی زنده باشی. هیچ کسی نه آروم شده، نه می‌شه، نه امکان شدن‌شو داره.
▪ چه بد. خُب حالا چه‌کار باید کرد؟
▪ برگشتیم باز سر خونه اول: بایدی در کار نیست. کاری نمی‌شه کرد.
▪ یعنی می‌گی مث مرده‌ها دراز بکشیم تو تخت و سقفو تماشا کنیم؟
▪ هرجور راحتی؛ هرجور راحتی عمل کن. به عشقت بچسب. خودتو از تعهد به خدا و جامعه و فرد جدا کن. این پایان تاریخه. آخرین قطعات شب…
▪ به نظرت می‌شه از تعهد خدا و جامعه و فرد جدا شد؟
▪ ممکنه، به‌هرحال اگه نشی خودتو بیهوده فرسوده می‌کنی. اشتباه نکنی، من مخالف «دین و آیین» نیستم، بلکه دین‌دار نمی‌شه بود. می‌فهمی؟ «امکان» دین‌دار بودن وجود نداره. گمشده‌ای که در بیابون بی‌آب و علف، تشنه و گرسنه با مرگ روبروئه آداب به‌جا نمی‌آره.
▪ اما دین آداب نیست. اصل دین ایمانه.
▪ ایمان به چی؟ ایمانِ خالی بی‌معناست.
▪ ایمان به خدا و روز نهایی. نمی‌شه توی همین دنیایی که می‌گی، زندگی کرد و این ایمانو حفظ کرد؟
▪ خودت می‌گی: زندگی کرد. زندگی کردن در این دنیایی که من می‌گم، در این تاریخ، با زنده بودن جور در نمی‌آد. می‌دونی که زنده بودن آدم طوریه که برای خودش نمی‌تونه زنده باشه، باید برای یکی دیگه زندگی کنه که بتونه زنده باشه. اسم دیگه‌ش هست عشق. تعهد صورت عقلی این قضیه‌س، و ایمان صورت غیر عقلیش. وقتی می‌گم نمی‌تونی زنده باشی یعنی نمی‌تونی تعهد داشته باشی، نمی‌تونی ایمان داشته باشی و نمی‌تونی عشق داشته باشی. چه بخوای و چه نخوای... شیرفهم شد؟
▪ بله شیرفهم شد. اما...
▪ اما چی؟
▪ به نظرت اون آدمی که تشنه و گرسنه در بیابون گم شده بود نمی‌تونست تعهد یا عشق یا ایمان داشته باشه؟
▪ اگه خودش در بیابون تنها بود شاید. ولی وقتی همراه با همه آدم‌هاست، نه.
[پایان مصاحبه]

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

همکاری با موندریان

ما، ریش و موندریان!
به اصرار دوستان مرتکب شدم! (کسری، رضا و پیت*!)
__________________________________________________________
* A 1921 painting by Piet Mondrian: "Composition with red, yellow blue and black."
Piet Mondrian page on Artsy.

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

دعوت

دوات و قلم

«به نام پیوند دهنده قلب‌ها»


والله مدتیه که می‌خوام این فکرو عملی کنم حالش نبوده. قضیه ازین قراره که مدتی پیش (خیلی وقت پیش) بنده در وبلاگ نیک‌آهنگ کوثر (کاریکاتوریست) دیدم که بازی‌ای برقرار کرده بودن مبنی بر «دست‌نوشته‌های حضرات چه شکلیه». به هر حال ملت کنجکاوی که ما باشیم دوست داریم این کارا رو. حالا هم بنده دوست دارم این پیشنهاد رو به جمیع حضراتی که این وبلاگ رو می‌خونن بدم که: «آقا (یا خانم، فرق زیادی نمی‌کنه) بیاین یه چهار خط به دست مبارک قلمی کنین و بذارین توی وبلاگ‌تون تا ببینیم کی چه جوری می‌نویسه تا یه کم سرمون گرم بشه و بعد احساس خوش‌وقتی کنیم و در نتیجه به قول کله پاک کن کلاً برای این که دور هم باشیم و اینا (نقل به مضمون!)».
اما! بله اما داره. بنده با عقل و شعور ناقص خودم (به تنهایی) به این نتیجه رسیدم که بهتره یه متن مشترک بدیم (بدم) تا برای شاهدان بی‌طرف مقایسه بین دست‌خط‌ها امکان‌پذیر باشه و صد البته با احترام به تمام اصول آزادی و دموکراسی شما آزادین هر چیز دیگه‌ای رو هم به رشته تحریر دربیارین مگر تا زمانی که این متن رو هم در کنارش به رشته تحریر دربیارین! (همین جا خدمت‌تون عرض کنم که کلی با خودم کلنجار رفتم که حالا چی بدیم (بدم) برای این متن مشترک؟ کاندیداها این‌ها بودن: اعلامیه جهانی حقوق بشر، غزلی از غزل‌های حافظ، مقدمه «ملل و نحل» ابن خلدون، یه صفحه از یک دیکشنری معتبر (یاد شاهرخ‌خان* افتادم)، حسنی نگو یه دسته گل، قسمتی از مکاشفات عمیق فلسفی بنده، خاطره‌ای از جناب نیچه، دعای سفره، شازده کوچولو، هر کس اینجا را بخواند خر است و... تا این که با همون عقل و شعور ناقص فهمیدم که آقاجان! هر چی بدیم (بدم) باز جایی برای گله‌گذاری عده‌ای عناصر معلوم‌الحال هست که این یا اون بهتر بود و از این قبیل. نهایتاً بعد از سوزاندن مقادیر متنابهی فسفر به متنی رسیدم و آن متن این است:) (لطفاً با دقت بخوانید)متن پيشنهادی بندههمان طور که می‌بینید و مثل خورشید عیان است، این متن نه مثل مقدمه ملل و نحل ابن خلدون طولانی و پیچیده، نه مثل غزل‌های حافظ لوس و بی‌مزه، نه مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر بی‌خود و به‌دردنخور و نه مثل شازده کوچولو احساساتی و بچه‌گانه‌ست، بلکه متنی‌ست در نهایت سلاست و صلابت و بلاغت و برخاسته از حس عشق و نوع‌دوستی و در ترویج اخلاق و مرام و این‌ها. حالا شما مختارید که این جملات زیبا را در دست‌نوشته‌هایتان بیارید یا این که آن قدر بی‌ذوق، بی‌دانش و البته تمامیت‌خواه و انحصارطلب هستید که به این پیشنهاد بنده از پشت لقد می‌زنید. نزنید لقد را (لگد را)! در این مملکت اسلامی که سراسر مهر و عطوفت و دستگیری (منظور دست و بال طرف را گرفتن است، اشتباه نشود) و نوازش ملت در سطح خیابان‌هاست چه معنی دارد لقد زدن؟ ببخشید از موضوع دور افتادیم. حالا شما رو با این توصیفات دعوت می‌کنم به این بازی و شما هم هر کسی رو خواستید دعوت کنید و آن‌ها هم هرکسی رو خواستند دعوت کنند و پیش بریم و بشویم یک موج در حد موج‌های اخیر. در نهایت وقتی موج خوابید شاید به دو سه نفر هم که متن پیشنهادی رو با پیازداغ بیشتری نگارش کردند، جایزه دادیم (دادم). همین جا عرض کنم هر کی تقلب کنه یعنی به جای دست‌خط خودش بره از روی سرمشق غلا‌م‌حسین امیرخانی** بنویسه، نه تنها بنده متوجه می‌شم بلکه سروکارش با خیل دوست‌داران و سینه‌چاکان من بلکه عاشقان خط و خوش‌نویسی می‌باشد که هجوم برند و در وبلاگ‌دانی‌اش را تخته کنند. جایزه رو هم خودتون تعیین کنید و هر کی خواست بنویسه در صورت برنده شدن چی می‌خواد (حالا سازوکار دموکراتیک برنده شدن –که زیاد هم مهم نیست- رو یه کاریش می‌کنیم). منتها چیزی ننویسید که در حد توان مالی و اخلاقی! و جسمی و روحی من نباشه. آقایان (و خانم‌ها، فرقی نمی‌کنه) یه خبر بدن وقتی دست‌خط‌شونو ارائه کردن تا ما هم داوری بکنیم (بکنم).
قربان شما
شرح صدر
________________________________________________
* رجوع کنید به کامنت‌های زیبای شاهرخ‌خان در این پست EraZer Head.
** از بزرگان حاضر خوش‌نویسی ایران.

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

وصف دوست (1): «ایمان پورقلی‌زاده»

scream

من ایشون رو از سال‌ها پیش می‌شناختم. آدم ناراحتی بود. مدام زر می‌زد، یعنی که نمی‌شد شما یه بار اونو ببینین و یه چند ساعتی ساکت باشه. همه‌ش هم غر می‌زد. از همه چیز اشکال می‌گرفت، به هیچ چیز راضی نبود. خدا روح‌شو به آرامش ابدی برسونه! خیلی باحال بود، یعنی اگه حال داشت مثلاً از سفری چیزی برگشته بود، محالِ ممکن بود سرتونو با داستان‌ها و خاطره‌ها و صحبت‌هاش گرم نکنه. آدم تنهایی بود، در عین حال که دوست و رفیق زیاد داشت. خیلی زجر می‌کشید. معلوم نبود، از همه چیز زجر می‌کشید. چیزایی که ما رفیقاشو کک‌مونم نمی‌گزید اونو آتیشی می‌کرد. خیلی عجیب بود. هر وقت می‌دیدیش پُر بود ازین قضایا. فکر کنم خیلی حساس بود. این اواخر بیشترم شده بود. بعضی از رفیقاش دیگه کنارش گذاشته بودن. نمی‌خواستن تحت تأثیر این همه عصب و تشنج باشن. و اون مدام گداخته‌تر می‌شد، مث یه کوره ذوب آهن -خدا بیامرز- خیلی جوش زد یعنی بیش از حد توانش. چی می‌گن: خوشی‌ای از دنیا ندید، حتی از رفیقاش. بیچاره! بهش نزدیک نمی‌شدن، می‌ترسیدن، از بس که لهیب داشت. دست خودش نبود. ذاتاً معصوم بود. این خیلی سخت بود، من از اول می‌دونستم... ببخشید -یه لحظه- یادش افتادم بغضم گرفت. خیلی دلم براش می‌سوزه، یعنی چون می‌دونستم خیلی سختی می‌کشه؛ از زندگی کردن؛ آخر دووم نمی‌آره. داشت می‌رفت هندوستان. از همه چیز بریده بود، تو دریا غرق شد.

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

از سایت «ایران اهدا»

سایت ایران اهدا

شما هم می‌توانید
یکایک شما عزیزان می‌توانید در زندگی هزاران فردی که در لیست انتظار  پیوند عضو قرار دارند تفاوت ایجاد نمایید. ما سخت می‌کوشیم تا در این خصوص به قلب و ذهن عموم راه یابیم ولی

شما هم می توانید سهیم باشید.

مهم‌ترین اقدامی که به منظور ارتقاء فرهنگ اهداء عضو می‌توانید انجام دهید این است که در مورد اهمیت اهداء عضو و تأثیر آن بر زندگی افراد گیرنده عضو با عزیزان خود صحبت کنید و آن‌ها را نیز به اهداء زندگی تشویق نمایید. اگر تا به حال کارت اهداء عضو پر نکرده‌اید، می‌توانید فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ را در این سایت پر کرده و کارت اهداء عضو را دریافت نمایید.

راه‌های ساده بی‌شمار دیگری نیز وجود دارد تا ما را یاری نمایید:

· نادرست بودن برخی از باورهای عمومی رایج در جامعه را به اطلاع دیگران برسانید.

· دیگران را برای پر کردن فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ و دریافت کارت اهداء عضو به پایگاه اطلاع رسانی ما ارجاع نمایید.

· بروشورهای مربوط به اهداء عضو را برای دیگران نیز ارسال نمایید.

· با واحد فراهم‌آوری اعضاء پیوندی تماس بگیرید تا مشاورینی را جهت صحبت در خصوص اهداء عضو در گردهمایی‌های دوستانه‌تان ارسال نمایند.

· در همایش‌ها و جشن‌های این واحد با هدف اشاعه فرهنگ اهداء عضو به عنوان داوطلب با ما همکاری نمایید.

· آدرس ما را www.iran-ehda.com در پایگاه اطلاع رسانی خود معرفی نمایید.

· به منظور پیشبرد پروژه‌های آموزشی، ما را از کمک های نقدی خود بهره‌مند نمایید.

شما می‌توانید کمک‌های نقدی خود را به شماره حساب 300700 بانک رفاه شعبه دکتر مسیح دانشوری واریز نمایید و رسید آن را همراه با مشخصات کامل خود به دورنما (فکس) و یا آدرس پستی ما ارسال نمایید.

تهران صندوق پستی: 634-19575 کد پستی: 1955841452 دورنما: 9966 2010-021 جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن‌های: 9966 2010-021 یا 9419 2010-021 تماس حاصل فرمایید.

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

یوسف‌علی میرشکاک

يوسفعلي-ميرشکاک

زندگی را گر چه از پایان گرفتن هیچ پیغامی فراتر نیست / باز می‌گوید دلم لختی تأمل کن ببین پیغام دیگر نیست؟
در مروری تازه می‌بینم که جز افسانه‌هایی پوچ و پیچاپیچ / هیچ نقش دیگری در خاطر فرسوده‌ی این کهنه دفتر نیست…
با تو در این سرزمین -با کمترین زنگار- دشمن هر چه خواهی هست / هیچ کس یک لحظه‌ی کوتاه اگر آیینه هم باشی برادر نیست
سر به روی خشت زانو می‌گذارد، می‌پزد رویای نانی گرم / هر که چون ایمان به مزدان دغل، در خون این مردم شناور نیست
در سراب شوم امروز آنچه می‌بینیم سرگردانی فرداست / بر فراز کشتگاه خشک ما جز مرگ، ابری سایه گستر نیست…

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

مذهب قیاس

این مقاله و مقاله‌های بعدی‌ای که منتشر می‌کنم نوشته یوسف‌علی میرشکاک شاعر، صاحب‌نظر و طنزپردازی‌ست که من برای آراءش احترام زیادی قائلم. این مقالات حول موضوع «سنت و مدرنیته» و طبعاً وضع ما در برابر این دو نوشته شده‌ن. ایشون صبغه‌ای دینی دارن و امیدوارم این باعث پیش‌داوری‌های دوستان نباشه. توصیه می‌کنم مقاله تا انتها خونده بشه. این پست رو تقدیم می‌کنم به خوره کتاب: کسری!

مذهب-قياس در تمام جهان كنونی جز تمدن تكنولوژیك هیچ تمدنی وجود ندارد، اما در گوشه و كنار جهان بقایای آیین‌های شرقی كم و بیش به چشم می‌خورد. این آیین‌ها روزگاری «فرهنگ توانمند» بوده‌اند ولی امروز ناتوانمند و فرومانده‌اند و حتی اطلاق فرهنگ به آنها دشوار است. می‌توان آنها را بقایای فرهنگ دینی و قومی شمرد. به‌ هر‌ حال كشش و كنش تمدن تكنولوژیك از یك ‌سو و ستم فراگیر حكومت‌های «جوامع فروبسته» به نابودی بقایای فرهنگ دینی و قومی منجر می‌شود، یكی از این جوامع، جامعه ماست. ما تولید‌كننده تكنولوژی نیستیم، بنابراین مصرف‌كننده‌ایم و در برابر تمدن تكنولوژیك «كنش‌پذیر». این كنش‌پذیری و مصرف تا كجا ادامه خواهد یافت؟ تا آنجا كه حتی زبان ما، در زبان‌های متناسب با تمدن تكنیكی منحل شود و اخلاق ما كاملاً متناسب با این تمدن باشد. هم‌اكنون ما در نیمه راهیم و نه می‌توانیم به اخلاق و سنن قومی و دینی رجوع كنیم و نه می‌پذیریم كه شتابان به ‌سوی اخلاق تكنولوژیك برویم، اما «ازدحام نفوس» كه از ویژگی‌های تمدن تكنیكی است، به‌ زودی ما را وادار خواهد كرد كه از تمام گذشته خود ا‌ِعراض كنیم یا بهتر است بگویم ما را ناچار خواهد كرد از برملا شدن اعراض درونی خود بیمی نداشته باشیم. اگر از سر تأمل در احوال صورت غالب هم‌وطنان خود بنگریم، خواهیم دید كه این اعراض سالهاست كه ریشه دوانده و قوام یافته است، اما چون ما قومی هستیم كه بر مدار «نهان روشی» می‌گردد، توانسته‌ایم تاكنون روی‌گردانی خود را از گذشته خویش تا حدودی پنهان كنیم، ولی این پنهان‌كاری از عهده مقابله با رخنه و رسوخ تمدن تكنولوژیك برنخواهد آمد. ما شهرهای خود را بر اساس‌ِ نسبت با مآثر دینی و قومی خود بنا نكرده و گسترش نمی‌دهیم، بلكه «ازدحام نفوس» كه از لوازم ذات تمدن تكنیكی است، اساس شهرسازی ماست. معماری ما هم‌اكنون هیچ نسبتی با سنن دینی و اخلاقی ندارد. «آموزش عمومی» حتی در عالی‌ترین سطوح، غایتی جز شركت در توسعه تكنیكی ندارد، «اقتصاد» ما اعم از خ‍ُرد یا كلان، تكاپویی است برای سهیم شدن در «بازرگانی تكنولوژیك» و... من كاری به این ندارم كه صورت غالب این مساعی، «شبه تكنولوژیك» است و راه به جایی نمی‌برد، بلكه می‌گویم غیر دینی است و هیچ نسبتی با دیانت مورد ادعای ما ندارد.

• • •

از قومیت ما، یعنی «هویت ویژه ایرانی» فارغ از دیانت سراغی نمی‌توان گرفت، بنابراین به ‌صرف دعوی قومیت، نه می‌توان در برابر تمدن تكنولوژیك قد علم كرد و نه در آن شركت فعال داشت و اما دیانت یا بهتر بگویم مذهب كه در این سرزمین به‌ جای قومیت نشسته است سال‌هاست كه تمدن تكنولوژیك را با دست پیش می‌كشد و با پا پس می‌زند. جوهره انقلاب اسلامی این بود كه فواید «تمدن غرب» ‌را اخذ كنیم و مضار آن را نپذیریم، اما اكنون سال‌هاست كه مدعیان چنین آرمانی فهمیده‌اند كه چنین معامله‌ای با تمدن غرب ممكن نیست و در این معامله سود و زیان توأمانند.

• • •

قدرتمندان در عمل اعتراف كرده و می‌كنند كه راهی جز اخذ و اقتباس «فرهنگ تكنولوژیك» وجود ندارد، اما از عهده ایجاد توازن میان «تمدن تكنولوژیك» با فرهنگ شایع اجتماع درمانده‌اند. آیا فرهنگ ما تقلیدی است از فرهنگ اروپا و آمریكا؟ یا تكاپویی است برای حفظ سنن مذهبی و اخلاقی گذشته؟ هیچ‌كدام! ملغمه‌ای است از التقاط و اختلاطِ پدید آمده و جز شایعه‌ای نیست، اما این شایعه «شایع و دایر» است و فی‌المثل حتی در كلان‌شهری چون تهران بر همه تحمیل می‌شود، اما این تحمیل از سطح تجاوز نمی‌كند و باطن‌ِ «ازدحام نفوس» را دست‌نخورده باقی می‌گذارد، زیرا دسترسی به آن ندارد و حتی از شناختن این باطن عاجز است. چه می‌گویم؟ تأمل كن! ما و شاید صورت غالب جهانیان دچار این توهمیم كه چون عصر ما ظاهراً عصر گسترش دانش‌های گوناگون است و بیشترین سال‌های نوجوانی و جوانی ما در فضاهای آموزشی می‌گذرد، پس مردم یا اغلب آنها از دانش كافی بهره‌مند هستند. حتی اگر این اشتباه درست بود و مردم از اغلب دانش‌های موجود بهره‌مند بودند، من می‌‌گفتم كه دانش لازم برای جوامع شرقی، «خودآگاهی عمومی» است. یعنی اینكه صورت غالب مردم این‌گونه جوامع‌ِ فروبسته و دچار «گسسته‌خِردی» و اسیر تشتت مادی و معنوی، باید بدانند كه سال‌هاست ناخواسته و ندانسته در ورطه «نهان‌روشی جدید» دست و پا می‌زنند و هر چند گه‌گاه برخی افراد موفق می‌شوند كه از این ورطه نجات پیدا كنند (مثلاً شهید سید مرتضی آوینی در دو دهه اخیر) اما فرو رفتن قاعده جامعه در این ورطه محتوم است، پس به این بیندیشیم كه: «ما كه هستیم و چه می‌خواهیم و چه چیزی را باید نجات بدهیم؟» ما درحالی‌ كه نمی‌دانیم كه هستیم و از موقعیت‌ِ فردی و جمعی خود همان اندازه بی‌خبریم كه از موقعیت جهانی خود، مدعی باخبر بودن از موقعیت اخروی خود و دیگران هستیم و فراموش كرده‌ایم كه پیامبر ما فرموده است: «م‍َن لا معاش له لا معاد له». آیا ما از عهده تأمین معاش فردی و جمعی خود برمی‌آییم بی‌آنكه نیازی به تكنولوژی داشته باشیم؟ جواب واضح است: «خیر»، بنابراین نمی‌توانیم از معاد برخوردار باشیم. زیرا سال‌هاست كه به جان آزموده و دریافته‌ایم كه تمدن تكنولوژی از لوازم ذات تكنیك است و تمدن‌ِ رایج اقتصادی و سیاسی و اخلاقی صورت تكنولوژی است و این صورت و معنا غیر قابل تفكیك‌اند. ما مردمان «گسسته‌خرد» چاره‌ای جز دروغ گفتن به خود نداریم، اگر خودفریبی نكنیم ناچار خواهیم شد كه از درِ «اعتراف به عجز» در برابر غرب، درآمده و عنان خود را برای همیشه رها كنیم. این خودفریبی از كجا نشأت می‌گیرد؟ از «چشم‌ انداز انتظار» و به‌ اصطلاح «هزاره‌گرایی». ما هنوز در عمیق‌ترین لایه‌های دردمند وجود خویش، منتظر «مهدی موعود»یم كه روزگاری با نام «سوشیانث» منتظر او بوده‌ایم و دیر زمانی با نام «بهرام ورجاوند» چشم به راه آمدنش دوخته بودیم.

• • •

من خود هزاره‌گرا هستم و موعودگرا، و در ایمان به شخص قائم ‌آل محمد (صلواة ‌الله علیهم اجمعین) -روحی له‌ الفداء- از نفس كشیدن خود مطمئن‌ترم، اما گواهی می‌دهم كه نسبت‌ِ ازدحام نفوس با موعود‌گرایی، نسبتی دنیوی است، نه نسبتی اخروی. كشش به موعود موجب انقلاب شد، اما اگر صورت غالب مردم می‌دانستند كه جز امام دوازدهم كه فرمانروای دیگر موعودها در میان دیگر امم است، هیچ‌كس از عهده برآوردن آرزوهای آنها برنمی‌آید، انقلاب صورت نمی‌بست. موعودگرایی شایع و دایر، موعودگرایی «هَمَج ‌الرعاع» است و از همین رو صورت غالب مردم را به خود‌فریبی وامی‌دارد، بی‌گمان «ازدحام نفوس» از سخت‌گیری‌های امام قائم علیه‌‌السلام خبر ندارد و ناخواسته جویای موعودی موهوم است كه او را از هرگونه كار و كسب و تلاش معاف داشته و تمام نیازمندی‌های او را تأمین كند بی‌آنكه از او توقعی داشته یا به او فرمانی بدهد. حال آنكه می‌دانیم امام قائم‌ علیه‌السلام سالی یك ‌بار «فرمان جهاد واجب» می‌دهد و در اقامه حدود از پیامبر صلواة‌ الله علیه و آله سخت‌گیرتر است و از هر هزار نفر، نهصد و نود و نه نفر را گردن می‌زند و تمام خانه‌ها را تفتیش می‌كند و تمام مساجد را ویران و... اگر جامعه ما با چنین امامی در نسبت معنوی قرار داشت، به «نهان‌روشی جدید» یعنی شیوع صورت دین در عین چشم فرو بستن بر فراموش ماندن باطن آن، پناه نمی‌برد. به‌عبارت دقیق‌تر باید بگویم كه بقایای سنن و ‌آداب مذهبی از آن رو هنوز «زنده‌نما» هستند كه نهان‌روشی جدید چنین اقتضایی دارد. ما در «ساحت شرك» به سر می‌بریم، از این رو بهره‌ای از وجود خود را در نسبت با توهم و تصور شایع و رایج از مذهب نگه می‌داریم و بهره‌ای دیگر را فارغ از این نسبت در «فرهنگ جدید» مستغرق می‌كنیم، هم خدا را می‌خواهیم و هم خرما را. شاید این ویژگی یعنی جمع بستن میان گرایش به دین در حد معمول و طلب دنیا با تمام وجود، محصول قرون نخستین پس از اسلام یعنی روزگار بنی‌امیه و بنی‌عباس باشد؟! ریشه آن به‌‌هر‌حال عمیق‌تر از این حرف‌هاست كه بتوان توقع داشت جدار نهان‌روشی جدید كه با نهان‌روشی قدیم (نفاق) درآمیخته است، شكاف پیدا كرده و صورت غالب مردم از آن برهند. بر مدار این فروبستگی هیچ‌كس به فكر آبروی خود نزد خدا نیست، اما همه به آبروی خود نزد مردم كم‌وبیش اهمیت می‌دهند، این شرك و ریا و منافقانه با یكدیگر زیستن تا كجا می‌تواند با آشتی‌ناپذیری تمدن تكنولوژیك دست و پنجه نرم كند؟ ما از دروغ گفتن به خود شرم نمی‌كنیم و به جای اینكه در تدارك ایجاد استعداد برای شكست‌های معنوی و اخلاقی بعدی باشیم، سعی می‌كنیم از شكست‌ها و عقب‌نشینی‌های پیاپی خود حماسه ساخته و به زور تبلیغات، شكست خود را در برابر نیروی مهارناپذیر تكنولوژی، پیروزی جا بزنیم. ما توانمندی‌های گذشته از جمله كشاورزی و دامپروری را از دست داده‌ایم و در عین حال نتوانسته‌ایم توانمندی‌های تكنیكی قابلی كسب كنیم، از همین رو اكنون، هم محتاج نان و گوشت اروپا و آمریكا هستیم، هم محتاج تلفن همراه و كامپیوتر آنها. بنابراین در بن‌بست به ‌سر می‌بریم و هر اندازه كه بیشتر به خود دروغ بگوییم، بیشتر صدمه می‌بینیم.

• • •

«واقعیت‌گریزی» یكی از ویژگی‌های دیرین ماست، روزگاری ما برای توجیه شكست خود در برابر روم و یونان و... برای جهان‌گشایانی چون اسكندر پرونده‌سازی می‌كردیم كه از تخمه پادشاهان خودمان بوده‌اند و با این «موهوم‌گرایی» بار درد خود را كم می‌كردیم، اما جهان‌گشایان روزگار ما صور تمدن تكنولوژیك‌اند كه ما به غلط آنها را «ابزار» گمان می‌بریم و ناخواسته تصور می‌كنیم كه این ابزار به صرف خریداری شدن همان اندازه كه در تملك ما هستند در دایره عرف و اخلاق و آداب و سنن ما جای می‌گیرند. بنابراین نمی‌توان به واقعیت‌ِ تصرف آنها پشت كرد یا ‌آن را قابل رفع و دفع انگاشت. صور تمدن تكنیكی به قصد اقامت آمده‌اند و ما را چنان احاطه كرده‌اند كه ما چه اعتراف كنیم و چه نكنیم، وطنی جز تمدن تكنیكی نداریم. اكنون صور تمدن تكنیكی نه تنها به فتح دنیا بل به تسخیر عقبای ما نائل آمده‌اند و ما كاملاً شبیه یهود و نصاری هستیم و پیامبر ما فرموده است: «م‍َن تشب‍ّه بقوم‌ٍ فهو منهم» (هر كس به قومی تشبه كند از آنهاست). آیا اقتصاد ما و نسبتی كه با اقتصاد جهانی داریم جز بر همان مدار كه به ادعای ما «كفار» پی‌ افكنده‌اند، پیش می‌روند؟ معاش كافر‌كیشانه، اخلاق كافركیشانه می‌خواهد، نه اخلاق‌ِ مشركانه، ما از حیث معاش كافر‌كیشیم و از حیث اخلاق ریاكار و مشرك، به همین جهت هم از دنیای خود غافلیم و هم از عقبای خود فارغ. اما غفلت خود را ندیده می‌انگاریم و فراغت خود را غنیمت گمان می‌بریم. كافر از آنجا كه جز «انانیت» و «نحنانیت» مصدری نمی‌شناسد و قائل به حیات اخروی نیست، دروغ نمی‌گوید و با دیگران نه بر اساس ریاكاری و مصلحت‌بینی، بلكه بر اساس صدق و تحصیل لیاقت، نسبت برقرار می‌كند. از همین رو مهار دنیای خود و دنیای ما را در دست گرفته است. ولی مشرك (كه ما باشیم) از آنجا كه در هر آستینی صد بت دارد، فقط در پی «توفیق‌ِ موقت» است و همین‌ كه كارش راه بیفتد یا كالایش به فروش برسد یا مطامعش تأمین شود، اهمیتی نمی‌دهد كه دیگران در این میان چه ‌مقدار زیان می‌بینند، از همین رو چه در سطوح جزئی و چه در سطوح كلی، مدام در حال نهان داشتن چهره اصلی خود از دیگران است و به همین دلیل مدام دروغ می‌گوید، به زن، به فرزند، به دوست، به همكار در سطوح جزئی؛ و به كارگران، كشاورزان، كارمندان، دانشجویان، و به عموم ملت، در سطوح كلی.

• • •

مردم جوامع فروبسته (زمره شرك) عادت به كار كردن ندارند یا بهتر بگویم تصور آنها از شركت در تمدن تكنیكی فراهم كردن امكانات مرفه زیستن است، از همین رو كار آنها بیكاری پنهان است و درواقع، به كار تظاهر می‌كنند. می‌شنویم كه كار مفید كاركنان ادارات دولتی روزانه نیم ساعت است و گمان می‌بریم كه با تعویض مدیریت یا اصلاح قوانین یا گذراندن فلان لایحه در مجلس و از این‌ گونه اهتمامات عبث، میزان كار مفید افزایش خواهد یافت. حال آنكه نخست باید بیندیشیم: انسانِ ظاهراً مذهبی‌ِ شرقی به كدام مرتبت رسیده است كه از خیانت به دولت و كشور و مردم خود ابایی ندارد؟ یا چرا از هم‌وطن خود رشوه می‌گیرد و به او رشوه می‌دهد؟ این مرتبت چه مرتبتی است؟ شاید مردم مغرب زمین كافر یا لاابالی یا فاسد باشند، اما مردم مشرق زمین «نیست‌انگار» شده‌اند و نه مؤمن به مذاهب و ادیان خودند و نه از گریبان كفر سر بركرده‌اند. فاش بگویم غالباً به مرتبت بهائم رسیده و مصادیق تام و تمام این آیه شریفه شده‌اند «اولئك كالانعام بل هم اضل». مردم جوامع فروبسته شرق دیگر به خدای پدران خود اعتقادی ندارند، یا اینكه به خدایی موهوم و فارغ از شرایع الهی و سخت نفسانی معتقدند كه مدام به آنها تذکر می‌دهد به فكر منافع خود باشند و بس. آیا نیاكان ما نیز چنین فارغ از رنج و درد دیگران می‌زیسته و جز به بهره خود از دنیا نمی‌اندیشیده‌اند؟! از چه هنگامی ما در چنین پرتگاهی افتاده‌ایم؟ لااقل یك قرن است. تا كجا فرو خواهیم رفت؟ تا اسفل ‌سافلین. این‌همه مدارای‌ِ دروغین با یكدیگر در ظاهر و این‌ همه بی‌اعتنایی و بی‌رحمی و شقاوت در باطن هرگز سابقه نداشته است. پیامبر اكرم -صلواة الله علیه و آله- می‌فرماید: «یأتی زمان علی ‌الناس هم الذئاب فمن لم یكن ذئبا‌ً فأكلته الذئاب» ـزمانی فرا می‌رسد كه مردم همه گرگ باشند و هر كس گرگ نباشد گرگ‌های دیگر او را بخورندـ و در جای دیگر می‌فرماید: «زمانی فرا می‌رسد كه مردم صورت انسان و دل شیاطین داشته باشند» ما هم‌اكنون در آن زمان به سر می‌بریم، خواه ابتدای آخرالزمان باشد، خواه ابتدای آن، اكنون عصر «گرگ‌منشی» انسان‌ِ جوامع فروبسته است. گرگ جز به پاره‌ای از بدن یك گوسفند نیازمند نیست، اما هرگاه به گله می‌زند ده‌ها گوسفند را از پای درمی‌آورد، انسان گرگ‌منش نیز چنین است و هرگاه ربودن از این و آن برایش میسر باشد، بی‌امان می‌رباید و حتی از تجارت اعضای كودكان خردسال نمی‌پرهیزد و برای دست یافتن به خوشبختی موهوم دنیوی از هیچ جنایتی روی‌گردان نیست. چنین انسانی اگر امروز ده مصداق داشته باشد، فردا ده هزار مصداق خواهد داشت، زیرا ثمره خلط و مزج تكنولوژی غرب و «عرف بازدارنده» شرق است. اگر در جوامع فروبسته شرق تأمل كنیم، خواهیم دید كه مالامال از تشتت اقتصادی و لبریز از فساد پنهان و سرشار از كینه‌جویی اجتماعی و فقدان هر گونه اخلاق انسانی‌اند. صد سال پیش كه این جوامع ناچار شدند در برابر غرب به زانو درآیند و برتری انسان كافر غربی را بپذیرند نمی‌دانستند پس از گذشت یك قرن، نطع ظهور انسان گرگ‌منش و مشرك شرقی باشند كه هم بتواند از بقایای دیانت و قومیت همچون لاك سنگ‌پشت استفاده كند و هم بتواند از تمدن تكنولوژیك مذهبی بسازد كه جایگزین هر گونه دین و اخلاق و «میزان مطلق» باشد.

• • •

در مشرق زمین مدام می‌شنویم كه: «من چه ‌كار كنم شرایط این‌طور ایجاب می‌كند» «من ندزدم یكی دیگر می‌دزدد» و... میزان مطلق شدن تمدن تكنولوژیك در جوامع شرقی، هزاران برابر جوامع غربی خسارت مادی و معنوی به بار آورده است و به بار خواهد آورد. بدترین خسارتی كه این میزان به بار آورده شیوع «مذهب قیاس» در میان مسلمانان است، امام صادق -روحی ‌له ‌الفدا- می‌فرماید: «اول من قاس ابلیس» (نخستین كسی كه قیاس كرد شیطان بود). اكنون شبیه به دیگران نبودن، ننگ و عار است و حسد، بیماری فراگیر پیروان ابلیس. همه خود را با دیگری قیاس می‌كنند و جز همین قیاس توجیهی برای لباس و اخلاق و معیشت و كار خود نمی‌شناسند. اگر بپرسی چرا چنین می‌پوشی؟ پاسخ می‌شنوی كه بسیاری از مردم چنین می‌پوشند. اگر بپرسی چرا چنین می‌كنی؟ پاسخ می‌شنوی كه بسیاری از مردم چنین می‌كنند و... از چنین مردمی (پیروان مذهب قیاس) چه می‌توان توقع داشت؟ یا با آنان چه می‌توان گفت؟ حاكمان چنین مردمی مظاهر باطن آنها هستند و موانع بیدار شدن آنها از خوابی كه نتیجه «دروج اهریمن» است. دروج اهریمن یا «اغوای شیطان» در تمام جهان فراگیر شده است، اما در جوامع فروبسته بیداد می‌كند. در چنین موقفی است كه «انسان آزاد*» (حر) با اندیشه تقدیس صورت ازلی «مادر و كودك*» و احترام به ذات آسمانی انسان و یاد‌كرد «و نفخت فیه من روحی» عهد خود را با پاكان و نیكان‌ِ ورجاوند (سیصد و سیزده تن) تجدید و «فرد آمدن*» آغاز می‌كند.

__________________________________________________________
* عنوان مقالات بعدی‌ست.