صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

تاب تاب

زمستان 82 دانشجو بودم. حدود ظهر بود که رفتم سلف سرویس. تلویزیون روشن بود و همه از زلزله حرف میزدن. من جایی زندگی میکنم که زلزله زیاد دیدهم و این هم احتمالا چیزی بود مثل همون چند ریشترهایی که هر چند وقت یک بار یک گوشهای رو تکون میده اما... بچهها میگفتن صبح گفته اینقدر تلفات داده حالا میگه اینقدر و انگار قضیه جدیه.
...
چند روز بعد با ایمان بم بودیم... آخر دنیا...
مرگ بود همه جا و زندگی بود. آوار بود و آوار بود. سردرگمی. خشونت. جنگ. و مهربانی. و گریه.
توی اون 10 روز زندگی کردیم. زنده موندیم. جنگیدیم. تماشا کردیم و یاد گرفتیم.
یاد همه آتش نشانها، همه بچههای شهرداری، همه دانشجوهای کمک رسان، یه گوشه دلم باقی مونده. و اگرچه اسمها رو فراموش کردهم، چهرهها فراموشم نمیشه.
...
زمانی بود، اون موقع زمانی بود که زنده بودم.
ایمان، تو هم زنده ای برادر؟ یادته شب توی چادر آقامهدیشون (درسته؟) دختر بچهئه توی بغلت شعر میخوند: "تاب تاب عباسی! خدا منو نندازی!"؟ و انگار فقط همین یک جملهشو بلد بود.


۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

روزانه پادگان

دوشنبه 90/3/16
داره تسویه حساب میکنه. سر سفره نشسته بودیم. شام سربازی: سیب زمینی و تخم مرغ آب پز میخوردیم. داره میره رشت. فردا سربازیش تمومه. و من یک سال دیگه تو این غروبهای پادگانی اسیرم. وقتی تصور میکنم میره و توی خیابونای گرفته رشت، توی آدمها و ماشینهای نم زده، توی بعدازظهرهای شلوغ رشت قدم میزنه، سینه م فشرده میشه. یاد 10 سال پیش که اونجا بودم می افتم.
غروبه و همهمه س توی آسایشگاه. آفتاب رفته پایین. باید چیزی نوشت.



سه شنبه 90/3/17
ناهار خوردیم. سفره یک بار مصرف پهن میکنیم کف آسایشگاه. چلو خورش قیمه.


چهار شنبه 90/3/18
بعد از صبحگاه میریم ورزش. 1500 متر میدویم و بعدش نرمش و حرکات کششی. شنای سوئدی که رفتم حالم بد شد. داشتم بالا می آوردم. فشارم افتاده بود. بچه ها رو بردن برای تمرین رژه.



پنج شنبه 90/3/19
امشب شب آرزوهاست. و من نگهبانم.



جمعه 90/3/20
 جمعه ها روز استراحته. نمیدونم صبح چه ساعتی از خواب بیدار شدم. آخرین بچه های نهستی امروز اومدن. دوباره آسایشگاه مث قبل شلوغ شده. قراره فردا کوله پشتی پر از سنگ و کلاه آهنی ببندن به عنوان تنبیه.
اینجا مرتب بارون میاد. ارومیه شمالی ترین و غربی ترین مرکز استانه. هر ابری که از هر جایی راهشو گم میکنه طبعا از اینجا میگذره. امروز بارون وحشتناکی بارید. همراه با تگرگ. ظرف 15 دقیقه سیل راه افتاد. حالا میفهمم چرا پشت بومهای پادگان مث رشت و لاهیجان شیروونی 45 درجه س. یاد کسایی میفتم که الان توی 02 رژه میرن، توی گرما، یا رفیقم توی زاهدان. یادشون بخیر.


شنبه 90/3/21
11 روز تا پایان دوره مونده.
تصور میکنم کوچه های خلوت و آشنای شهرم رو. مغازه بابابزرگ؛ دلهره ها؛ رفقا. 1800 کیلومتر فاصله؛ اما روز همون روز و شب همون شبه. فقط من آرومتر شده م.
جمعه هفته پیش ایمان رو دیدم. شنبه رضا و پرویز و وحید رو. همه مث قبل. انگار من پیرتر شده م. این 4 ماه بیشتر به من گذشته، انگار 14 ماه. انتظار داشتم بچه ها جلوتر باشن. ایمان اما بهتر بود. بزرگ به نظر میرسید. وقتی سکوت میکرد و چشم میچرخوند، آرامشی درش بود. خوشحالم که خوبه. و سرپاست. مهرداد هم.
برای من آدمها مهمتر از ماجراهان.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

ارشد گروهان

تهران – قصر فیروزه – پادگان آموزشی 02 : اینجا خدمت میکنم. با کمپوت و قلبی از طلا بیاین.

محل خدمتم

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

قبول دعوت

دوست ندیده‌ی وبلاگ‌نویسم هملت از من دعوت کرد برای نوشتن اینکه: «بیا فرض کن به‌ت بگن دو ماه بیشتر فرصت نداری. فرصت نداری زندگی کنی. چه کار می‌کنی؟ چه کارایی می‌کنی؟» و من حقیقتش اگر چه سؤال تازه‌ایی نبود –کما اینکه بارها به «نبودن» فکر کرده‌م- اما مشغولم کرد. این فکر که توی دو ماه «چه کاری» ضرورت داره و چه کاری نه، مشغولم کرد. شب روزی که پست هملت رو خوندم، به‌ش فکر کردم و الان، امشب که توی رختخوابم دراز کشیدم می‌خوام ببینم که «آقای جواد وکیلی» تو قبل مردنت چه کار می‌کنی؟
و جواب اینه:
نه خوبی می‌کنم، نه مال‌مو می‌بخشم، نه حلالیت می‌طلبم، نه می‌رم مث عده‌ای مثلاً جاهایی از دنیا رو که ندیدم ببینم، نه می‌رم توی طبیعت آرامش بگیرم، هیچی. اولویت اول برای من اینه که سه چهار تا از دوستامو ببینم (بدون اینکه البته ازینکه ته خطم خبر داشته باشن).
مثلاً ایمان رو. ایمان بزرگ که همیشه ته خط وایستاده، جلوتر از من.
رضا رو ببینم. همراهم رضا رو. پاک‌ترین 170 سانتی‌متری جهان!
سعید رو ببینم. برهمن خندان. سعید! حقیقتاً که تو خود بودایی!
و نیمای «اصالتاً» هنرمند رو که فکر کنم اگه به قدش گیر بدم ناراحت بشه!
دوست دارم چند روز و هر روز چند ساعت باهاشون حرف بزنم. واقعاً از وجود همدیگه باخبر بشیم. می‌دونین چرا می‌خوام این کارو بکنم؟ شاید اون کلید، اون جمله‌ای که باید بشنوم، توی وجودشون پیدا کردم. این حقیقت داره، نمی‌دونم چی، ولی «این» حقیقت داره.
ما باید همدیگه رو پیدا کنیم. فقط آدم‌هان که می‌تونن به همدیگه کمک کنن و من دوست دارم از همه وجودم با دوستام حرف بزنم. و اونا هم.
بعدش دوست دارم دو سه نفرو ببینم و چند روز باهاشون زندگی کنم. چند تا از نویسنده‌هایی که دوسشون دارم. چند تا از آدمایی که برام جالبن. اگه ممکن باشه. و تمام طلوع‌ها رو...
و دیگه هیچ.
روزهای آخر رو قرآن میخونم.
ممنون هملت.

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

سوغات

نبودم. رفته بودم یزد. پارچه قلمکار و سرامیک و کلاه و گردنبند و… . این هم تصویر (درخواستی) خودشیفتگی مردانه ترکمنی من:


دیدم سیبیل لازممه، از بس که بامرامم! حالا سیبیل‌دار شده‌م.
همین‌جا عرض کنم رفقا چرا از گذاشتن عکسشون احتراز میکنن؟ ها؟
-----------------------
به روزرسانی: امید ما (Mr. Or-Wolf) ازین به بعد اینجاست:

[Or] expo

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

وصف دوست (1): «ایمان پورقلی‌زاده»

scream

من ایشون رو از سال‌ها پیش می‌شناختم. آدم ناراحتی بود. مدام زر می‌زد، یعنی که نمی‌شد شما یه بار اونو ببینین و یه چند ساعتی ساکت باشه. همه‌ش هم غر می‌زد. از همه چیز اشکال می‌گرفت، به هیچ چیز راضی نبود. خدا روح‌شو به آرامش ابدی برسونه! خیلی باحال بود، یعنی اگه حال داشت مثلاً از سفری چیزی برگشته بود، محالِ ممکن بود سرتونو با داستان‌ها و خاطره‌ها و صحبت‌هاش گرم نکنه. آدم تنهایی بود، در عین حال که دوست و رفیق زیاد داشت. خیلی زجر می‌کشید. معلوم نبود، از همه چیز زجر می‌کشید. چیزایی که ما رفیقاشو کک‌مونم نمی‌گزید اونو آتیشی می‌کرد. خیلی عجیب بود. هر وقت می‌دیدیش پُر بود ازین قضایا. فکر کنم خیلی حساس بود. این اواخر بیشترم شده بود. بعضی از رفیقاش دیگه کنارش گذاشته بودن. نمی‌خواستن تحت تأثیر این همه عصب و تشنج باشن. و اون مدام گداخته‌تر می‌شد، مث یه کوره ذوب آهن -خدا بیامرز- خیلی جوش زد یعنی بیش از حد توانش. چی می‌گن: خوشی‌ای از دنیا ندید، حتی از رفیقاش. بیچاره! بهش نزدیک نمی‌شدن، می‌ترسیدن، از بس که لهیب داشت. دست خودش نبود. ذاتاً معصوم بود. این خیلی سخت بود، من از اول می‌دونستم... ببخشید -یه لحظه- یادش افتادم بغضم گرفت. خیلی دلم براش می‌سوزه، یعنی چون می‌دونستم خیلی سختی می‌کشه؛ از زندگی کردن؛ آخر دووم نمی‌آره. داشت می‌رفت هندوستان. از همه چیز بریده بود، تو دریا غرق شد.

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

غلط کردم


«نادرستی همه چیز»


___________________________________________________________
کامنت (های) من باعث شد «هاشور» قهر کنه. برام شوکه کننده بود وقتی دیدم تمام وبلاگ‌هاشو پاک کرده و رفته. جرم و مجازات تناسبی نداشت. جرم من/ما در نسبت دادن اون به «ماهی سیاه» چیزی نبود که همچین مجازاتی رو در پی داشته باشه. من اینجا نخواهم نوشت تا وقتی که «هاشور» دوباره بین ما باشه.

دوستانم سرمایه منند
جواد وکیلی


۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

سفر به شهر بزرگ

دوستان دیده و نادیده‌ام!
سه‌شنبه صبح تهرانم.
به مدت یک هفته.
حالم خوش می‌شه اگه ببینمتون.
این بغل زیر تصویرم روی Contact Me کلیک کنین و اطلاعات تماس بذارین.
راستی شما مسافرخونه ارزون سراغ ندارین؟!

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

امروزِ بارونی


امروزِ بارونی من از خونه بیرون اومدم. هوا تیره بود؛ کوچه‌ها خلوت. بارونی‌مو پوشیدم؛ بزرگ و گشاد. یاد رشت افتادم؛ شهر همیشه خیس. یادم اومد سال‌ها اونجا بوده‌م؛ تنها، یکه، آشفته. از چهار سال بودنِ اونجا همین برام مونده: یک خط محو، گمشده در موهوم. بارون می‌زد رو صورتم و شونه‌هامو خیس می‌کرد. سعی کردم چیزی بیابم؛ به زمین نگاه کردم؛ آسفالت، چاله‌های کوچک و بزرگ آب، کاغذهای خیس خورده و خمیر شده. هیچی. مث ذهن من. اینجا من نیستم. می‌رم تو جمعیت؛ تنها. مطمئنم هیچ‌وقت تو رو پیدا نمی‌کنم.

۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

ما بم بودیم


javade aziz nameye to be dastam resid. roo takhtam deraz keshidam. shab ham bood. khoondamesh. khoshahal shodam vali modati hast ke mordam. mercy ke az karam tarif kardi va mercy ke naghde... barat name mifrestam ehtemalan. faghat bedoon ye asemooni hast ke ham be bam vasle ham be tehran ham be ghoochan.