صفحات

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم*

تو دانشگاه درسی داشتیم به اسم «ساخت و ارائه» که می‌خواست نقاشی کردن یادمون بده. اوایل هفتاد و نه بود. ترم دوم بودم و بیست ساله. رو یکی از کاغذام طرحی کشیده بودم شبیه تونل لوله فاضلاب که ته‌ش با شبکه فلزی بسته بود. مثل اینایی که توی فیلماست، که انتظار داری وقتی می‌ری جلو باز بشه به جای پرنورِ سبزی، جنگلی یا جاده‌ای. نقاشی در واقع کنایه‌ای از مسیر زندگی بود و چیزی که من کشیده بودم نشون می‌داد راه گریزی نیست و ته‌ش بسته‌س.

طرح‌ها رو به استاد نشون دادم. گفت: «مطمئنی ته‌ش بسته‌س؟ ممکنه میله‌ها از ته تونلت فاصله داشته باشن!» و برای من که به چشماش زل زده بودم شروع کرد پشت طرحم به کشیدن نمای بالای تونل و فاصله‌ای که شبکه فلزی با اون می‌تونست داشته باشه. نشون می‌داد از زاویه دید من که توی تونلم ته تونل بسته‌س. تنها کاری که باید می‌کردم این بود که تا ته‌ش می‌رفتم.

حالا ده سال توی تونل جلوتر اومده‌م. چقدر دوست دارم فریاد بزنم:«آهای...» و صدام می‌پیچید: «آره بازه! بچه‌ها بیاین ازینجا می‌شه بیرون رفت…». اما نمی‌تونم.

 

* عنوان مطلب اسم داستان و کتابیست از جی. دی. سالینجر.

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

نوشتن از چیزهایی که وجود ندارند - دو

«نمی‌دونم». شاید اگر این کلمه رو 10 سال پیش می‌فهمیدم الان پیرمردی 70 ساله بودم. شاید 10 سال پیش چیزها می‌تونستن هیجان‌زده‌م کنن، چیزها می‌تونستن بترسونن‌م، امیدی بود... هدفی. اما در آستانه 30 سالگی چیزها فقط به هم ریخته‌ن و من نگاهشون می‌کنم. برای فهمشون -اگه بخوام بفهمم- همون‌قدر باید زور بزنم که تو 17 سالگی می‌زدم و سر آخر به قدری به هم می‌ریزن که «نمی‌دونم».

بارها به خودم گفته‌م اگه غم‌ها گلومو فشار نمی‌دادن الان به اینجا رسیده بودم؟ 10 سال از زندگیمو به باد دادم و تهش یک ویرانه باقی گذاشتم. دلیلش چی بود؟ دارم نگاه می‌کنم و می‌بینم که «نمی‌دونم». این زندگیه. من اینجا وایسادم؛ مات، مبهوت، خمار، بی‌اعتنا.

و تو از من می‌خوای که موضع بگیرم. درحالی که نمی‌تونم حتی عصبانی باشم. دست از سرم بردار. من راهی بلد نیستم. تنها، تنها با آخرین رمقم دارم سعی می‌کنم سنگ پی رو نگه دارم. چرا متوجه نشدی زمان آرمان‌های باشکوه گذشته. تو که باهوش هستی. به ضعف خودت ایمان بیار. همونطوری که من آوردم.

ادامه دارد…

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

نوشتن از چیزهایی که وجود ندارند - یک

سلام

اگه همین «سلام» برای اول کار کافی نیست، یه لبخند هم باهاش هست، مث وقتی که از نزدیک همو می‌بینیم. و وقتی که همو می‌بینیم بغلت می‌کنم، مث یه رفیق، مث یه گنج.
اون چند لحظه رو برای همیشه دوست دارم، همون لحظه‌های اول؛ از دور دیدن، خندیدن، فریاد شادی کشیدن، «سلام رفیق» گفتن، بغل کردن، شادی رو تو چشمای هم پیدا کردن... دوس دارم این لحظه‌ها کش پیدا کنه، سوزن گرامافون همونجا گیر کنه و هی تکرار بشه و تکرار بشه و تکرار بشه. ابدی بشه.
نمی‌خوام به بعدش برسم. به زمانی که روبروی هم می‌شینیم و از درون هم جستجو می‌کنیم و به «سنجش» می‌افتیم، گیرم ناخودآگاه.
من روبروی تو نیستم برادر.

ادامه دارد...