
چرا هر روز خودتو فرسوده میکنی. احمق شدی. هزارها و هزارها بار به تهش رسیدی و نفهمیدی. هزار بار سیاهی رو روبروت دیدی و گفتی این نیست. چطور شد بهش ایمان نیاوردی؟ چطور شد فکر کردی روزی میرسه که همه چیز درست میشه؟ تو احمقی و احمق هم از دنیا میری. مثل یک سگ که به صاحبش شک نمیکنه. دل تو به تو وفادار نیست پسر. بهت دروغ میگه. عقلت رو میخوره. و تو خوشخیال گمون میکنی راهی هست. بله. همیشه همینطور بودی. کور نسبت به خودت، نسبت به مرگت. گمون میکنی راه میری؛ گمون میکنی زندهای؛ اما جز یه جسم منجمد چیزی نیستی. بیتحرک و در سیاهی. فقط یه چیز داری و اونهم رؤیا، خاطرات گرم گذشته، که جایی توی اون سرت میچرخن، مث ابری شناور و رنگی، تنها چیزی که دلتو خوش کرده.
چشماتو باز کن. چشماتو باز کن. دور و برتو ببین. هزارها مثل تو. هزارها مرده. با هزارها ابر شناور رنگی توی سرهاشون. این جماعت دوستای تواَن. خانوادهت. مردم شهرت.
چشماتو باز کن. چشماتو باز کن. دور و برتو ببین. هزارها مثل تو. هزارها مرده. با هزارها ابر شناور رنگی توی سرهاشون. این جماعت دوستای تواَن. خانوادهت. مردم شهرت.